|
|
![]() مسعود مهرابي ![]() هوشنگ گلمکانی لانگ شات خشت و آينه از سينما و ... وبلاگهای غير سينمايی همايون خيری سيبستان نیک آهنگ کوثر يونس شکرخواه |
Friday, May 20, 2005
.هر روز که دريا توفانی است باغچه ی پشت خانه ی ما پر از مرغهای دريايی است. وقتی شاخه های درخت بلند پشت پنجره پرشد، بقيه ی مرغها می روند روی چمن اطراق می کنند. همسايه ها که می دانند طفلکی مرغها - دور از آب - گرسنه اند، خرده نانی، چيزی برای شان می ريزند. اما مرغها آنقدر آبرودار و با وقارند که تنها وقتی کسی نگاه شان نمی کند، آهسته و با شرم بسيار می روند و فقط به اندازه ی رفع نياز خرده نان برمی دارند و می خورند. توفان که تمام شد، مرغهای دريايی غيب شان می زند و باز ما می مانيم و آن درخت بلند و سنجابها و سارها ی فراوان و يک گربه و يک گوزن که وقتی بچه بود، فکر می کرديم آهوست. اما حالا شاخهايش درآمده و حسابی معلوم است که گوزن است. بيشتر ساعتها در بيشه های اين دور و بر پنهان است. گاهی که خيالش از بابت بچه ها راحت باشد، بيرون می آيد و خودی نشان می هد. مخصوصا حالا که شاخ در آورده خيلی ميل به خودنمايی دارد. .. صبح داشتم آخرين يادگارهای عصر آنالوگ را روی رسانه ی ديجيتال منتقل می کردم. يکی از آخرينهايش دکتر استرنجلاو استنلی کوبريک بود. همانطور که سرم به کارهای ديگر گرم بود، متوجه شدم که سياسيون غربی اصطلاح های محور شرارت و نيروهای اهريمنی را از اين فيلم بلند کرده اند. خاک بر سرها بد و بيراه شان هم اصالت ندارد. ... امروز عصر ما را با همين گيسهای سفيد و زانوهای معلوم الحال بردند به تماشای سری جديد فيلم جنگ ستارگان که درواقع يکی از قصه های ميانی آن است. خُب نکات تاريک کل داستان برای مان روشن شد. اما آدم برای اينکه اعصابش سر جايش باشد، بايد يک بار ديگر کل فيلمها را از اول تماشا کند و اين را هم سر جای خودش ببيند. من که حوصله اش را ندارم. مارا بس. هرچند که تلويزيون اين يکی دو روزه قرار است قسمتهای اول و دومش را نشان بدهد.
Saturday, May 07, 2005
"هرچه بالا را نگاه می کنم..."
ديدی؟ شد هفته به هفته. و تمام هفته را صدايی که از آن دلگير تر صدايی نيست، می خواند: "هرچه بالا را نگاه می کنم آسمانی نمی بينم."... امروز رفته بودم به پايتخت تا در ميان باد و سرما و باران خنک اول تابستان برای يکی از دوستانم در تهران يک کاتالوگ نمونه رنگ که در چاپخانه ها مصرف دارد، تهيه کنم. فرصتی بود تا پس از يکی دو ماه در بزرگترين کتابفروشی اين جزيره ی خضرا نيز گشتی بزنم. قسمتهای هنر، گرافيک و چاپ را برای دوستم گشتم و با همين دو زانوی دردناک برای دل خودم هم به قسمتهای سينما و تئاتر سرزدم و دلی از عزا در آوردم. يک کتاب خريدم که خيلی از آن راضی هستم. اسمش هست: زنان، اسلام و سينما. يک فصل مهمش در باره تعدادی از فيلمهای ايرانی است که قهرمانانشان زنها هستند. سه چهار ارجاع به فصلنامه فيلم اينترنشنال تهران هم دارد. از بنياد سينمايی فارابی هم دو سه مرتبه تشکر کرده است. عکس روی جلدش هم عکس پگاه آهنگرانی است. نويسنده ی کتاب گونول دونمز (کالين) است. ... از دوشنبه قرار است کانال چهار برای مدتی هر شب فيلم ايرانی نمايش بدهد. فصل سينمای ايران است که بعد از يک فصل اسلام امروزی در مجامع فرهنگی اينطرفها مطرح شده ست. فصل اسلام امروزی که در واقع يک هفته بيشتر طول نکشيد با يکی دو سخنرانی و نمايش يکی دو فيلم از تلويزيون سر و تهش به هم آمد و خيلی هم کسی خبردار نشد. قسمت هنر اسلامی اش را هم ترکها بالا کشيدند و به آن جنبه ی ملی دادند. هرچند که کارهايی که ارائه دادند بيشتر اسلامی و ايرانی و حتی چينی بود تا ترکی. بگذريم. در بحث اسلامش هم اصلا به ايران توجهی نشد. جسارتاً از مسئولان امر پرسيدم، بی رو در بايستی گفتند "دولت ايران علاقمندی نشان نمی دهد و به نامه نگاريها جواب نمی دهد و مقامات فرهنگيش ايميل ندارند و آنها که دارند و جواب می دهند آدم را به ادارات ديگر حواله می دهند و سرگردان می کنند. سخنرانان ايرانی که اينطرفها پيدا می شوند همه چهره های سياسی هستند که دنيا را از عرض به دو قسمت اصلاح طلب و محافظه کار و از طول به دو قسمت پيش از خود و بعد از خود تقسيم کرده اند و از عمق، يک ميليمتر هم از سطح امورعميقتر را نمی بينند و ما به آنها کاری نداريم چون علاقمندان به برنامه های فرهنگی ديد و عرصه ی گسترده تر و ژرف تری می خواهند. تازه اين سخنرانان انگليسی هم بلد نيستند. " خيلی هم پوزش خواستند که بی رو دربايستی حرف زدند. اما در فصل سينما ی ايران که حدود دو ماه طول می کشد. ديگر نمی شد اهالی محترم کشورهای همجوار و غير همجوار مثل اندونزی حق ما را بخورند. دو فيلم کيارستمی (خانه ی دوست کجاست و زير درختان زيتون)، يک فيلم مخملباف (نان و گلدان با اسم خارجی آن)، يک فيلم سميرای مخملباف (سيب)، يک فيلم پناهی (دايره)، يک فيلم مهرجويی (گاو)، يک فيلم جليلی (دان)، يک فيلم شهيد ثالث (طبيعت بی جان) و يک فيلم خانم مانيا اکبری (بيست انگشت) به اضافه ی چند فيلم کوتاه و يک مستند عالی ايرلندی درباره ی سينمای ايران و يک پروفايل عباس کيارستمی را بعد از نيمه شبها در هفته ی آينده از تلويزيون نشان می دهند. البته کسی بيدار نمی نشيند که ساعت سه صبح فيلم سيب را تماشا کند. هرکس علاقمند باشد، لابد با دستگاه اتوماتيک ضبط می کند. دوسه فيلم کوتاه هم نشان دادند. من يکی اش را ديدم. از آن کلاهبرداريهايی بود که خيلی زود اروپاييها را به همه ی فيلمسازان ايرانی بدگمان می کند. خود حضرت عباس کيارستمی هم گويا اينطرفها هستند. هنوز موفق به زيارت شان نشده ايم. ما روستانشينيم و ايشان فعلا در پايتخت هستند. اگر هنوزهستند. در هر حال حضورشان موجب برکت است. روزنامه ها به ما توجهی می کنند و فعلا سر کيسه های شان شل است. ... امروز که به پايتخت رفته بودم، خيلی دلم می خواست با دوستان فرهنگی، از جمله با نويسنده ی عزيز سيبستان ديدار تازه کنم. نشد. گشت کتاب فروشيها و نمايشگاه لوازم کامپيوتر و قنادی آقا رضا ترتيب هردو زانوی دردناکم را داد. نشستم توی قطار و تا خود خانه چمنزارهای باران خورده را زير آفتاب تماشا کردم. ... در فيلم اعتراض، يک زندانی به زندانی ديگری که دارد آزاد می شود، می گويد و با هشدار می گويد: "تمام دنيا چهارديواريه!"
|