|
|
![]() مسعود مهرابي ![]() هوشنگ گلمکانی لانگ شات خشت و آينه از سينما و ... وبلاگهای غير سينمايی همايون خيری سيبستان نیک آهنگ کوثر يونس شکرخواه |
Friday, February 28, 2003
امشب تلويزيون يك فيلم مستند خيلي خوب نشان مي داد درباره ي اينكه چارلي چاپلين فيلم ديكتاتور بزرگ را چطور و در چه شرايطي ساخت و اكران اول فيلم در اروپا و آمريكا به چه صورت بود. با اشخاص سرشناسي مصاحبه شده بود از جمله سيدني لومت و ري برادبري. يكي از مصاحبه شوندگان از دوستان هيتلر بود. او گفت كه ديكتاتور بزرگ را كه نمايشش در آلمان ممنوع بود بطور خصوصي همراه هيتلر تماشاكرده و ديده است كه آدولف هيتلر هنگام تماشاي فيلم از ته دل مي خنديده است. شب اول نمايش فيلم در لندن با بمباران و آتش سوزي همراه بود. در شهر زاگرب موقع نمايش فيلم ديگري، آپاراتچي حلقه ها را عوض مي كند و ديكتاتور بزرگ را براي سربازان آلماني نمايش مي دهد. يك افسر آلماني به پرده ي سينما تير اندازي مي كند. فيلمهاي پشت صحنه را هم نشان دادند. مستند با ارزشي بود.
Thursday, February 27, 2003
چند تا از دوستانم که در توليد فيلم هاي تلويزيوني دست دارند مي خواهند در باره ي جنگ احتمالي آمريکا در عراق - که از نظر آنها وقوعش قطعي است - يک سريال تلويزيوني بسازند. فردا دومين جلسه تدارکاتي شان است و از من هم دعوت کرده اند در آن شرکت کنم. وقتي تلفن کردند، هر چه گفتم:" بابا شايد اصلا جنگ نشد. چند روز صبر کنيد ببينيم چطور مي شود،" گفتند: "نخير. مي شود." . من که از کار اينها سر در نمي آورم. اما حدس مي زنم علت اينکه مرا دعوت کرده اند باز هم اين است که ايران را با ايراک (عراق) اشتباه گرفته اند! من که خسته شدم از بس به اين جماعت توضيح دادم که ما ايراني ها عرب نيستيم. زبان فارسي شاخه اي از زبان عربي نيست. بيشتر مرد هاي ايراني معمولا کت و شلوار مي پوشند. قضيه ي چهار تا زن گرفتن افسانه است. پايتخت ايران اصفهان نيست و... بابا اينها ديگر چقدر خنگند؟
Tuesday, February 25, 2003
يك تكه از نوشته ي آقاي رضا قاسمي درباره ي مرحوم رضاژيان جانم را به آتش كشيد . جايي كه مي گويد:
". برای زيستن به اندازه، هيچ چيز آنقدر اساسی نيست که وجود چشم انداز. و در سنين بالای پنجاه، چشم انداز يعنی همين امروز؛ همينجا؛ همين الآن! فردا آنقدر دور است که اگر هم چشم اندازی باشد چشم انداز نسل ديگريست. فردا آنقدر دير است که، برای ماندن، آدمی ناچار است تکه تکه از عمر جدا کند، تکه تکه ببرد از جسم تا وصله کند به جان ملول. حکايت ژيان حکايت نسلی است که ديگر نيست حتا اگر که هست. روايتی هست که میگويد اگر وطنت را ترک کردی هرگز به پشت سرت نگاه نکن. شايد اگر ژيان به پشت سرش نگاه نمیکرد هنوز باقی بود. اما به چه صورت؟ ناطوری سرگردان کوچههای لس آنجلس که با هزار مشقت هرازگاه میتوانست کاری را به صحنه ببرد که هيچگاه نمیتوانست در قد و قوارهی کارهای او در کارگاه نمايش باشد. او متعلق به نسلی بود ... که اگر ماند يا ... خودکشی کرد يا ... به طرزی تاسف آور تمام شد. و اگر هم رفت، مثل خود ژيان، هر تقلايی کرد عبث بود. وقتی شرايط زمين عوض میشود پرندگانی هستند که ديگر امکان بقاء ندارند. يادش گرامی باد."
Sunday, February 23, 2003
تلويزيون مراسم جوايز بفتا BAFTA را كه مشابه اسكار در بريتانياست پخش مي كرد. چند تني از دهندگان و گيرندگان جوايز، نطق هاي غرايي در مخالفت با جنگ در عراق ايراد كردند. نطق پدرو آلمودووار از همه طولاني تر و با مزه تر بود. يكي از جالبترين جايزه هاي امسال جايزه ي دستيار اول و دوم برگزيده ي سالهاي سال سينماي انگلستان بود. جالب بود كه يكي بعد از چهل و دو سال و ديگري بعد از پنجاه و چند سال دستياري هيچوقت هوس كارگرداني به سرشان نزده بود. هردو هم در فيلمهاي بزرگ و با كارگردانان بزرگ كار كرده بودند. ديدن هنرپيشه هايي كه پير شده بودند خيلي غم انگيز بود. مخصوصا خانمها. سالن هم براي چنين مراسمي كوچك بود . مجري برنامه هم زيادي به اين و آن زخم زبان مي زد و ... خلاصه هيزمش تر بود.
درباره ي اسامي برندگان حرفي نمي زنم چون مي دانم در جاهاي ديگر خواهيد خواند.
يك جلال رفيع هست، يك موقعي سردبير روزنامه ي كيهان بود. بعد شد سردبير روزنامه ي اطلاعات. الان هم گمان مي كنم در شوراي سردبيري اطلاعات باشد و البته شغلهاي بهتري هم دارد. روزنامه نگاري بدون شغل دوم نمي شود. آقا جلال يا بقول خودش آقا جمال كه به از شما نباشد مرد سليم النفس و نيك سيرت و نيكوسرشت و دوست داشتني و بزرگواري هم هست ، از دوران جواني گفتار بسيار شيرين آغاز برنامه هاي بخش عربي راديو اهواز قديم را از برداشت...
خيلي وقتها ياد آقا جلال مي افتم. امروز هم تمام روز به يادش بودم. هركجا هست خدايا به سلامت دارش.
اينهم دو نكته ي نسبتا جالب كه با سينما هم بي ارتباط نيست:
۱- مي گويند نزديك خانه ي پرويز دوايي یک مغازه ی الکتریکی بود که برق نداشت. ۲- روبروي خانه ما در تهران يك ورزشدوست باذوق با رنگ آبي نوشته بود: قرمزته!
چند تني از دانشجويان سابقم در دانشگاه آزاد - كه البته همه استاد من هستند - پرسيده اند آيا درست است كه دانشگاه آزاد در انگلستان شعبه دارد؟
عرض كنم كه خير. اين بقول انگليسي ها از آن خيالات آرزومندانه است. انگلستان و اسكاتلند و ولز و استان ايرلند شمالي كه هيچ ، همين شهر كوچكي كه من از بد حادثه در آن زندگي مي كنم آنقدر دانشگاه و كالج و مدرسه و حتي دانشگاه آزاد Open University دارد كه واقعا جايي براي شعبه ي دانشگاه آزاد تهران نمي ماند. نه جانم، از اين خبر ها نيست.
فيلم آملي را كه اينقدر از آن لذت برده ام يكي از دوستان فردا روي دي وي دي برايم هديه خواهد آورد. يكي ديگر از دوستان هم مي خواست فيلم موج مرده ي حاتمي كيا را امانت بدهد كه خودم داشتم. بعد از ديدن مجموعه ي تلويزيوني خواب و بيدار فخيم زاده و تماشاي هشت قسمت از مجموعه ي پاورچين حالا بدم نمي آيد كه بتوانم مجموعه ي خاك سرخ حاتمي كيا را تماشا كنم . شايد واقعا توليدات تلويزيوني بهتر شده باشند.
Friday, February 21, 2003
راست مي گفتند. فيلم Amelie واقعا زيبا بود. به زيبايي سينما و شعر و به لطافت بعضي از شعر هاي سهراب سپهري و فروغ فرخ زاد. اصلا "يک جفت گيلاس سرخ همزاد" دقيقا در فيلم بود و دخترک آن را به گوش آويخت. مضمون "خانه ي دوست کجاست" هم به تمامي در فيلم بود و ظرف پنج دقيقه بعنوان يک فصل کوچک از فيلم اجرا شد. فصل اول فيلم که مراحل کشف راز هاي ساده ي دنيا را از چشم يک دختر هشت نه ساله نشان مي دهد شاهکار کاملي است و ديگر فصلها تنها اندکي از فصل افتتاحيه پائينتر مي ايستند. فصلي که ماهي قرمز داخل تنگ قصد خودکشي مي کند هم در اوج است. يک فيلم ساده ي هوشمندانه ي پر از قصه هاي قشنگ و آدمهاي قشنگ که تا مدتهادر جان و دل بيننده حضور خواهند داشت. اگر اين فيلم را نديده ايد، حتما پيدا کنيد و ببينيد.
صبح جمعه اي است با آفتابي کمرنگ و دوردست که از پشت پرده ي مه سوسو مي زند. بايد خرده نانهاي ته سفره را جمع کنم و در حاشيه ي رودخانه به قو ها و غاز هاي علياحضرت ملکه بدهم. طبق قوانين سنتي بريتانيا قو ها و غاز ها و اردکها و ديگر پرندگان داخل و اطراف رود تيمز متعلق به ملکه اند. بعد از اين گردش احتمالا لذتبخش و پيش از ديدار آقايان اطبا ، فيلم آملي Amelie را خواهم ديد که نتوانسته بودم بموقع بينم. خيلي تعريف مي کنند و لابد راست مي گويند. کارگردانش Jean-Pierre Jeunet است. هيچ بدم نمي آمد يک فيلم ايراني هم مي ديدم. اما عجالتا فرصت نيست. البته فيلم هم نيست.
Thursday, February 20, 2003
شهرام مقدم عزيز
بله. وبلاگ فيلمنوشته ها واقعا وبلاگ هوشنگ گلمکاني است. خود او هم نوشت که ابتدا کس ديگري آن را راه انداخته اما حالا سکان کشتي در دست هوشنگ است و دوست علاقمندي که وبلاگ را راه انداخته لطف مي کند و به او کمک فني مي دهد. در مورد اينکه چرا مطلبي را که در باره ي مسعود کيميايي نوشته بودم منتشر نکردم و بقول روزنامه نويسهاي انگليسي مطلب را کشتم، بايد بگويم که خودم هم نمی دانم! خیلی دلم می خواهد روزگاری اگر عمری باقی بود در باره ی چند فیلمساز ایرانی که در خارج از ایران تقریبا نادیده گرفته شده اند، کتابی بنویسم که مطمئنا مسعود کیمیائی یکی از آنها خواهد بود. ممنون براي لطف و مهربانيت.
آقاي مهدي نظرپور برايم نوشته است:
"لطفا درمورد آقاي بهزاد رحيميان هر خاطره اي كه داريد در صفحه تان بگذاريد ..." مهدي جان خيلي کار سختي است. مطمئنا الان که بهزاد اين مطلب را مي بيند حسابي به ريش من مي خندد. با بهزاد رحيميان صد ميليون خاطره دارم که نود ميليونش هم مربوط به سينماست. پيش از انقلاب که نمايش فيلم زد در ايران ممنوع بود، عزيز ساعتي يک روز ما را دعوت کرد تا در محل کارش کپي کامل اين فيلم را بينيم. موقعي که من رسيدم، داريوش فرهنگ و سوسن تسليمي و بهزاد رحيميان و بهرام بيضايي هم آنجا بودند. و استاد ساعتي کپي کامل فيلم زد را در داخل بسته بندي به ما نشان داد و گفت: کپي کامل را همينجوري تماشا کنيد. من آپارات ندارم! شما هم همين را بعنوان مجموعه ي خاطرات ما قبول بفرما.
این چند خط شعر را سالها پیش برای حسن هدایت نوشتم تا در یکی از فیلمهایش مصرف کند. حالا می بینم چقدر عین حکایت خود ما است:
هزار سال در به در کلاه کاغذی به سر نوشتم و نوشتنم نکرد در دلی اثر
Wednesday, February 19, 2003
سرشب وقتی شرح حال مسعود کیمیائی را می خواندم یاد یکی از دوستان بازیگرم افتادم که که در بازسازی حرکات همکارانش استاد بود. بهترین اجرا هایش وقتی بود که حرکات و رفتار و شخصیت خودش یا ناصر ملک مطیعی را در جمعی دوستانه بازسازی می کرد. یک بار در آن واحد نقش خودش، مسعود کیمیایی و ناصر ملک مطیعی و عده ای دیگر را یکجا بازی کرد. محشر بود. یادش به خیر.
فرشته عشق نداند...
تلویزیون برای چندمین بار شهر فرشتگان را نمایش می داد. مثل همه ی بارهای گذشته چند صحنه از این فیلم را با اندوهی جانگزا تماشاکردم. و شعر حافظ را از زبان استاد جناتی به یاد آوردم: فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام شراب و به خاک آدم ریز
مقاله ی هوشنگ گلمکانی را درباره ی مسعود کیمیایی در وبلاگ فیلمنوشته ها خواندم. هنوز آن تلخی دیرپای میان دوطرف در این نوشته هم حس می شود. هیچوقت از تحسین کنندگان بی قید وشرط آقای کیمیائی نبوده ام. اما بار ها با دیدن صحنه هایی از فیلمهای او وجودم همچون تماشاگران دیگر سرشار از بغض و شور و جوشش و غیرت شده است و لرزشی را زیر پوست همه ی آنها که در سالن حاضر بوده اند حس کرده ام. حالا با توصیفی که هوشنگ گلمکانی می کند ، سکوت این مرد برایم باور کردنی نیست . غم انگیز است. در این باره اول مطلب مفصلی نوشتم. بعد پاکش کردم. چه فایده؟
پشت یک کامپیوتر غریبه نشسته ام که همه چیزش با من بیگانه است. برچسب حروف فارسی ندارد. نمی توانست هم داشته باشد. نوشته ی هوشنگ گلمکانی را درباره ی مسعود کیمیائی خوانده ام و دلم می خواهد در این باره چیزی بنویسم. شاید ساعاتی دیگر. با این کامپیوتر غریبه نمی شود نوشت. حالا می فهمم چرا می گویند کامپیوتر شخصی.
هيچ کامپيوتري کامپيوتر خود آدم نمي شود. و هيچ ويندوزي هم ويندوز NT نمي شود. مرگ ندارد. مثل ماشين Volvo که از جيپ جنگی هم محکمتر است.
Sunday, February 16, 2003
امروز صبح در جايي خواندم -شايد ايسنا- که رضا ژيان از بازيگران کارگاه نمايش مرحوم شده است. آخرين بار در مجموعه ي کاکتوس محمدرضا هنرمند و قبل از آن در سريالي از خانم مرضيه ي برومند ديده بودمش. خودش را هم آخرين بار در وزارت ارشاد ديدم. سال 62 يا 63 يا آن موقعها. پيش از آنکه به خارج برود. در اداره ي امور سينمايي به ديدن من آمده بود تا اجازه ي اجراي نمايشنامه ي مرگ را بگيرد. به او گفتم بابا تو عجب ساده دل هستي! ديگران باغ آلبالو را دوبار اجرا مي کنند و اجازه هم نمي گيرند. آن روز يک ساعتي با جمال حاج آقا محمد و هوشنگ توکلي و رضاژيان - وجداگانه با حسين ترابي- گفتيم و خنديديم و اکبر عالمي هم مرتب به همگي غير از من متلک هاي نيشدار گفت. خدا مرده ها را رحمت کند.
بعد از مجموعه آثار اينگمار برگمان بايد يک مجموعه فيلمهاي ژاپني ببينم. راستش را بخواهيد بجز معدودي از فيلهاي ياسوجيرو ازو، معدودي از فيلمهاي کنجي ميزوگوچي، يکي دو تا از فيلمهاي آکيرا کوروساوا و تعدادي از فيلمهاي ماساکي کوباياشي از ديگر فيلهاي ژاپني بدم مي آيد. هرچه هم اين فيلمها امروزي تر باشند، بيشتر از آنها بدم مي آيد. به نظر من ژاپني ها دو سه تا چيز خوب دارند که سينما جزو آنها نيست. يکي از آن چيز هاي خوب شان در شعبه ي کتابفروشي واترستونز در برادستريت صندوقدار است!
براي خواندن ادامه ي مطلب اينجا را کليک کنيد.
جاي شما خالي، عمر باقي بود و توانستم مجموعه ي کامل تمام فيلمهايي را که استاد اينگمار برگمان ساخته در مدتي حدود يک ماه يا کمي بيشتر تماشا کنم. آخري را امشب ديدم. در اين مدت بعضي فيلمها را تنها يک بار و برخي را دوبار ديدم. امشب متوجه شدم که بهتر بود فاصله ي زماني ميان تماشاي هر دو فيلم را بيشتر در نظر مي گرفتم. به هرحال تجربه ي خوبي بود. به قول شاعر:
مرد خردمند هنرپيشه را عمر دو بايست در اين روزگار تا به يکي تجربه اندوختن با دگري تجربه بردن به کار
Sunday, February 09, 2003
يک دسته ي کوچک گل زعفراني مي خواهم که همانطور که لاي کاغذ مرطوب پيچيده شده بگذارمش روي ميز گوشه ي منتهي اليه جنوب شرقي سالن رستوران سورن. يک دسته روزنامه مي خواهم که همه را از کيف بيرون بياورم و تا دوستانم از راه برسند، همه را يکي يکي با ولع بخوانم و مطالبشان را سبک و سنگين کنم. مي خواهم آفتاب زمستاني از پشت شيشه بر بطري قهوه اي رنگ ماء الشعير بتابد.پس يک آفتاب مي خواهم که نورش از برگهاي پهن و فطور و شلخته ي درختان سربه فلک کشيده ي باغ رستوران عبور کند و به مغز استخوان من برسد. يک دسته دوست مي خواهم که يک به يک خندان از راه برسند، هريک با يک بغل روزنامه ي نيمه خوانده و يک سينه صحبت از سينما و جشنواره و نوار هاي ويديو و يک جمجمه پر از سوداي فتح باغ. "دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالي باد!"
Saturday, February 08, 2003
![]()
در گوشه ي پرتي از يکي از روزنامه ها در خبري کوتاه در يک ستون تک افتاده خواندم که بانوي سالخورده ي محترمي که در فيلم رنگ خدا نقش مادربزرگ را بازي کرده بود مرحوم شده است. در روزنامه ي ديگري که در اين سوي عالم منتشر مي شود، خبر درگذشت پدرارجمند بهروز وثوقي را خواندم. خدا اموات همه را رحمت کند.
در باره ي ترجمه ي نام فيلمها
معلوم شد که يعقوب رشتچيان عزيز بحثي را که من هفته ي پيش در باره ي ترجمه ي نام فيلم North by Northwest کردم، ماهها پيش در آبانماه در وبلاگ زيبا و پر محتوايش انجام داده بود. آنهم بسيار بهتر و موجز تر و گويا تر و با ترجمه ي درست شعري که من از حافظه نقل کرده بودم. نشاني مطلب در سايت يعقوب رشتچيان اين است.
Friday, February 07, 2003
معمولا وقتي جشنواره فيلم تهران از نيمه مي گذرد، موقعي است که بايد بهترين فيلمهاي آن سال سينماي ايران به نمايش در بيايد. فيلمهاي خوب را - حتي اگر براي نمايش آماده باشند- اوايل جشنواره نشان نمي دهند چون مي ترسند بعدا کيفيت فستيوال افت کند. در اواخر جشنواره هم نشان نمي دهند چون بطور طبيعي استقبال افت مي کند. بنا براين بهترين فيلمهاي جشنواره بايد حد اکثر ديروز يا امروز روي پرده مي آمد. آنطور که نويسندگان سينمايي مي گويند، اين اتفاق نيفتاده است. آيا اين بدان معني است که امسال فيلم برجسته اي ساخته نشده؟
Thursday, February 06, 2003
ناصر الدين شاه اکتور سينما ي محسن مخملباف را دارند روي اينترنت نشان مي دهند. باورتان مي شود؟
در حاشيه ي بحث راديو در ايران اشاره به يک نکته هم خالي از لطف نيست که در اواخر دهه ي سي و تا اوايل دههي چهل يک راديوي غير رسمي هم در تهران برنامه پخش مي کرد که اسمش راديوي نيروي هوايي بود. اين راديو ترانه هايي را پخش مي کرد که راديوي رسمي از ارائه ي آنها ابا داشت. از معروف ترين خوانندگان اين راديو بانوان مهوش و آفت و پريوش و آقايان سلمکي، علي نظري و قاسم جبلي بودند. شب ها در رقابت با برنامه ي محبوب داسان شب راديو ايران که جمعي از بهترين نويسندگان، مترجمان و بازيگران در آن فعاليت داشتند، راديوي نيروي هوايي ساعت هشت تا هشت و نيم شب برنامه ي يک شب از هزار و يک شب را با اجراي محسن فريد و گروه تئاترش پخش مي کرد. در آخر هر قسمت محسن فريد مي گفت: چون قصه بدينجا رسيد، بامداد شد و شهرزاد لب از سخن فروبست...
راديو ايران 5
اينهم برنامه هاي روز اول راديو ايران.
راديو ايران 4
از تير ماه 1350 بموجب قاون تشکيل سازمان راديو تلويزيون ملي ايران راديو در اختيار اين سازمان قرار گرفت. بعد از انقلاب سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران جايگزين سازمان راديو تلويزيون ملي ايران شد. *** اين فشرده ترين و خلاصه ترين تاريخچه اي بود که توانستم از اين راه دور و با فرصت و امکانات و حافظه ي اندک براي نيره خانم بنويسم. داستان تلويزيون (به همين فشردگي) بماند انشالله براي فرصتي ديگر.
راديو ايران 3
استوديو هاي تازه در محل ميدان ارک ساخته شد و گرچه رفته رفته فعاليتهاي راديو به اين مرکز منتقل مي شد اما افتتاح رسمي اين محل در سالگرد تاسيس راديو در سال 1339 انجام شد. در همين حال فرستنده هاي محلي نيز آغاز به کار مي کردند. اولين آنها راديو تبريز بود که در سال 1326 به راه افتاد. با اين حال در سال 1340 تنها 12 شهر ايران فرستنده ي راديو داشت. از نظر تشکيلات اداري راديو ابتدا زير نظر وزارت پست و تلگراف بود. بعد اداره ي انتشارات و تبليغات در نخست وزيري و بعد از آن اداره ي تبليغات و انتشارات در وزارت کار اداره ي امور راديو را عهده دار شدند. در سال 1326 بار ديگر راديو در اختيار نخست ويري قرار گرفت. دز سال 1332 اداره کل انتشارات و تبليغات بطور مستقل تاسيس شد و سرانجام در سال 1342 وزارتخانه ي تازه تاسيس اطلاعات سرپرستي راديو را عهده دار شد.
راديو ايران 2
راديو در آغاز تنها يک فرستنده دو کيلوواتي براي موج متوسط و يک فرستنده ي 14 کيلوواتي براي موج کوتاه داشت که تنها بخش بسيار کوچکي از سزمين پهناور ايران را پوشش مي اد. از دومين روز تاسيس راديو برنامه ها در دو بخش ، يکي از يازده و نيم صبح تا دو بعد از ظهر و ديگري از پنج و ربع بعد از ظهر تا يازده و نيم شب برنامه پخش مي کرد. از اين روز مطالبي تحت عنوان گفتار به مجموعه ي خبر و موسيقي اضافه شد. آغاز جنگ جهاني دوم توسعه ي راديو را با مشکل مواجه کرد. حتي برنامه هاي معمول آن هم چند باري دچار قطع و وقفه شد. در واقع توسعه ي راديو تازه در سال 1326 با ورود يکي دو فرستنده ي موج کوتاه آغاز شد. ..
راديو ايران 1
چند جمله اي در باره ي تاريخ راديو وتلويزيون در ايران را براي يادآوري دوست نويسنده و محققم خانم نيره رضايي مي نويسم. شايد ديگران هم به اين موضوع علاقه داشته باشند: به روايت روزنامه ي اطلاعات مورخ سوم و پنجم ارديبهشت ماه 1319، راديو ايران درست در ساعت هفت بعد از ظهر روز چهارشنبه چهارم ارديبهشت ماه 1319 افتتاح شد. بدنيال آغاز فعاليت ايستگاهاي مختلف راديويي در سرتاسر جهان و ورود گيرنده ي راديو به ايران ، دولت ايران از حدود سال 1313 به فکر تاسيس يک ايستگاه راديويي افتاد. هرچند که هنوز اهميت اجتماعي، سياسي و فرهنگي راديو براي مقامات وقت ناشناخه بود. راديو ايران از همان نخستين ساعت فعاليت خود به زبانهاي فارسي، عربي، فرانسوي، انگليسي و آلماني خبر پخش مي کرد. بقيه ي برنامه با موسيقي ايراني و غربي پر مي شد....
Wednesday, February 05, 2003
خود فيلم "اگه تونستي منو بگير" اگر آدم فکرش را کنار مي گذاشت و فقط با فيلم همراه مي شد، سرگرم کننده بود. تيتراژش خيلي قشنگ بود و يادآور عنوان بندي هاي اواخر دهه ي شصت و اوايل دهه ي هفتاد هاليود بود. اينکه اسم تام هنکس بعد از اسم لئوناردو دي کاپريو مي آمد ناراحت کننده بود. اما جوانک آرتيست اول فيلم بود و حتي استاد اسپيلبرگ هم چاره ي ديگري نداشت. بازيها از دم عالي بود. با وجود اينهمه بازيگر برجسته ي نقشهاي اول و دوم، انتظار ديگري هم نمي شد داشت. با همه ي اين احوال فيلم خيلي معمولي بود. نمي دانم چرا هر وقت در آخر فيلم چند جمله مي نويسند و بقيه ي سرنوشت شخصيتها را شرح مي دهند به نظرم مي آيد کارگردان فيلم را سرهم بندي کرده يا خواسته به اين سوال بچگانه جواب بدهد که : خب، بعدش چطور شد؟
با دخترم رفتيم و اين فيلم را ديديم. دخترم فيلم را خيلي پسنديد. اما من بيشتر از آگهي هاي قبل از فيلم خوشم آمد. خود فيلم هم چند صحنه ي ديدني داشت و مهارت آقاي اسپيلبرگ و صد ها تني که به او در ساخن اين فيلم کمک کردند تحسين برانگيز بود. آگهي شوراي سانسور فيلم بريتانيا هم که ثابت مي کرد چرا طبقه بندي فيلمها از نظر اخلاقي مهم است خيلي قشنگ بود. شعارش اين بود که خطرناک ترين جاي دنيا ذهن خود شماست! خطر گمراهي تماشگر و خراب شدن ذهنش را با حرکت يک ما در تاريکي و لابلاي گندابهاي تيره نشان مي داد. يک آگهي اجتماعي ديگر هم داشت که بنيندگان را تشويق مي کرد در جاده ها چه سواره و چه پياده احتياط کنند. آگهي بسيار موثري بود.
آنقدر درباره ي فيلم Catch me if you can استيون اسپيلبرگ تبليغ کردند که ما هم خام شديم و قرار است ساعت چهار برويم تماشايش کنيم. اين چند روزه تلويزيون آنقدر با اسپيلبرگ و تام هنکس و لئوناردو دي کاپزيو و عين جنس آن شخصيت کلاهبردار مصاحبه کرده که آدم فکر مي کند اگر اين فيلم را نبيند يک جاي کارش ايراد دارد. ديدن که البته آدم همه ي فيلمها را مي بيند. اما بايد صبر کند کمي کهنه شود و از شاهد بازاري به يار پرده نشين تبديل شود. اينجوري هاست ديگر.
طرز کار دستگاه زواتروپ و ماشين آلات نمايش فيلم اوايل تاريخ سينما را مي توانيد در کتاب سرگذشت سينما که حدود بيست سال پيش ترجمه کرده ام بخوانيد. البته يعيد است که ديگر اين کتاب در جايي پيدا بشود.
اينهم عکسي از زواتروپ يا ديدالوم يا همان فانوس خيال ما. اين وسيله را در سال 1834 يک مخترع انگليسي به نام ويليام جورج هورنر براي نمايش تصاوير متحرک ساخت. ظاهرا قرنها پيش از اين در ايران و چين هم چيزي به نام فانوس خيال ما ساخته بودند. تصويري از آن را هم فکر مي کنم در مجموعه ي هنر ايران آرتورپوپ ديده باشم.
Tuesday, February 04, 2003
اين روزها با خواندن نوشته هاي سينمايي نويسان اينترنتي ايران که عمدتا روي وب کارکرده اند و مي کنند - هرجند که بعضي از آنها تجربه ي کار با روزنامه هاي کاغذي و باصطلاح هارد کاپي را هم دارند - مطمئن شده ام که نسل تازه اي از نويسندگان سينمايي در ايران رشد کرده و پا گرفته است که حاصل کارهايش بسيار نويد بخش يا باصطلاح فرنگي ها promising است. حتي بي آنکه آموزش تخصصي ديده باشند، خودشان به کارهاي تحقيقي و عميقتر هم گرايش نشان مي دهند و در اطلاع رساني محض غرق نمي شوند. اميد فراواني وجود دارد که اگر از تنشهاي سياسي روزمره دوري کنند بتوانند به استاندارد هاي حرفه اي خوبي دست پيدا کنند.
يکي از فيلمهاي زمان جواني اينگمار برگمان را که تمايلي به ديدنش نداشتم به ناچار(!) تماشاکردم. اسم فيلم تابستان با مونيکا بود و در کمال تعجب بفهمي نفهمي بقول مکانيکهاي خيابان خواجه نظام الملک لاستيک سابي داشت و به سمت چپ مي کشيد. با وجود بازيها ي خوب و کارگرداني در حد متعارف، چيزي بود در حد فيلمهاي رئاليستي سالهاي 1346 تا 1350 ايران خودمان.
در هلند به خانم کارگردان فيلم "زندان زنان" جايزه ي حقوق بشر يا عفو بين الملل اهدا شده. باز هم هواي بقيه ي نقاط آفتابي پيش بيني مي شود.
راستي! بالاخره اين فيلم در ايران به نمايش در آمده يا نه؟ از بس تبليغاتچي هاي خارجي گفته اند فلان فيلم در ايران اجازه ي نمايش نداشته آدم ديگر به همه ي فيلمها شک مي کند. اين فيلم بخصوص را هنوز نديده ام. ولي انصافا بيشتر فيلمهايي را که مي گويند در ايران اجازه ي نمايش ندارد من در ايران در سينما هاي عمومي و عمدتا در سينما عصرجديد ديده ام. کاش تاجران فيلم کمي به هوش تماشاگران احترام مي گذاشتند. در هر حال آنطور که يادم مي آيد اين فيلم دست کم چند هفته اي در سينماهاي تهران و احتمالا شهر هاي ديگر نمايش داده شده و بعضي تماشاگران هم نسبت به آن اعتراض هايي داشته اند. والله اعلم به حقايق الامور.
فيلم کوتاهي ديدم از ژان لوک گدار باشرکت يک ژان پل بلموندوي بسيار جوان. دراين فيلم بسيار کوتاه موضوعي در حد آنچه در فيلمهاي روشنفکرانه در زماني نزديک به دو ساعت بيان مي شود، در مدتي کمتر از ده دقيقه بيان شد. اسم فيلم "اداي دين به ژان کوکتو" يا "اداي احترام به ژان کوکتو" بود. زني به خانه برمي گرد. مرد او را سرزنش مي کند و مي گويد مي دانسته که زن پشيمان مي شود و برمي گردد. و در اثبات حرفش دليل مي آورد و درست موقعي که معلوم است زن را بخشيده و حاضر است با او زندگي کند، زن مي گويد که فقط براي برداشتن مسواکش برگشته. آنوقت مسواکش را برمي دارد و مي رود. هواي بقيه ي نقاط آفتابي پيش بيني مي شود.
Monday, February 03, 2003
سايت فيلم و سينما هم بخش ويژه ي جشنواره ي فيلم فجر را به راه انداخت. در حال حاضر دست کم سه سايت تخصصي و يکي دو نويسنده از جمله احمد شاهوند و خسرو نقيبي در وبلاگهاي شخصي خود رويداد هاي متن و حاشيه ي جشنواره را پوشش مي دهند. قديمي ترين سينمايي نويسي که رد پايش را روي اينترنت ديدم کامبيز کاهه بود. نسلهاي قبل از او احتمالا هنوز دارند با پر سيمرغ و جوهر گردآجر فرنگي و مرکب چين و ليقه ي نطنز در نشريات هاردکاپي چيز مي نويسند. باز هم صد رحمت به هوشنگ گلمکاني که آبروي قديمي ها را خريد.
رفته بودم پستخانه تا براي دوستي که فردا روز تولدش است کارتي بفرستم. در کوچه اي که به سملي الي يا کوچه بوگندو معروف است، يک دوست افغان را ديدم. گفت: خوب شد ديدمت. ديشب خواب ديدم بليت بخت آزمايي ات برنده شده و چکت توي راه است. مي گفت خوابهايش مجرب است و ردخور ندارد. در همين کوچه ي باريک که محل فروش ماهي و مرغ و سبزيجات و تخم مرغ است، يک گلفروشي نقلي هم هست. گلهاي زعفراني محبوبم را داشت. هنوز دسته اي سه پوند بود. نمي دانم چندم ماه ايراني است. اما آنقر مي دانم که هروقت قيمت گل زعفراني به دسته اي يک پوند و نيم برسد، نوروز مي شود.
يک بهنام دياني بود، با هم دهها فيلمنامه نوشتيم. خيلي هايش را هم فروختيم. بعضي هايش هم با نام ديگران ساخته شد و روي پرده رفت. بعضي هايش مثل "تفنگ مارتينيک" خيلي هم قشنگ بودند. بعضي هايش هم مثل "مير نوروزي" چند بار براي ساخته شدنشان دورخيز شد. اما هيچوقت بختشان باز نشد. بهنام فکر و پشتکار خوبي داشت اما اعتماد به نفس و شانسش کم بود. يک کتاب خيلي قشنگ هم نوشت به نام "هيچکاک و آغاباجي". بعد ها بهنام مشکل شنوايي پيدا کرد و گوشه گير شد. کم کم محو شد و ديگر کسي او را نديد. بهنام دياني را هم گم کردم. به همين سادگي.. .
يک حسن تهراني بود در تلويزيون کارگردان بود و سريال علي کوچولو آخرين کارش در تلويزيون ايران بود. با حسن هم دوستي و همکاري خوبي داشتيم. طنز هاي شيريني مي نوشت. حسن هم سالهاست که مقيم کاليفرنياست و در هاليوود در کار فيلم و تجارت کامپيوتري است. گاهي با هم فيلمامه مي نوشتيم و يک بار تصميم گرفتيم فيلمنامه اي بنويسيم که در هاليود ساخته شود. نشستيم و نوشتيم. فيلمنامه ي خوبي هم شد. اما هيچوقت برايش مشتري پيدا نشد. يعني تلاشي هم نکرديم. همين که نوشته بوديم بقدر کافي براي مان راضي کننده بود. بعد ها کارگردان ديگري با استفاده از فکز اوليه ي آن فيلمنامه که فقط يک سطر بود فيلم ديگري در ايران ساخت که جز همان يک خط هيچ شباهتي به آنچه من و حسن نوشتيم ندارد. حسن آخرين بار چهار سال پيش يک ايميل برايم فرستاد و باز دوباره گم شد. حسن تهراني را هم گم کرده ام. به همين سادگي...
يک جمال حاج آقا محمد بود، خيلي با هم دوست بوديم. دوستان خوبي بوديم. اولين شغل کارمندي مان را در وزارت فرهنگ و هنر آن موقع با هم گرفتيم. سال 1352 يا 53 من شدم کارشناس امور هنري فيلم و او شد کارشناس امور فيلمخانه . من اولش کارشناس امور بازاريابي فيلم بودم و بعد وقتي معلوم شد فيلمهاي ايراني در خارج از کشور فقط يک مشتري دارد و آن هم دولتي است، خودشان عنوان شغل را عوض کردند. جمال حاج آقا محمد حالا سالهاست که ساکن تکزاس است و در آنجا به کارهاي هنري مشغول است. سه سالي هست که بکلي از او خبري ندارم. پيش از آن هم سالي يک بار کارت تبريک عيد مبادله مي کرديم و او سالي يک بار نشاني اش عوض مي شد. خلاصه اينکه جمال حاج آقا محمد را گم کرده ام. به همين سادگي...
خيابان جم، نارون و اقاقيا 4
هميشه صبح ها محيط کافه آرام بود و گرچه صندلي مناسبي نداشت، گاهي حتي مي شد چند دقيقه اي نشست و فکر کرد يا روي مطلبي کار کرد. از حدود ظهر ، اول کارکنان شرکتها و دفاتر اطراف و بعد رفته رفته مشتريان اصلي و هميشگي کافه سر و کله شان پيدا مي شد. گاهي ما هم از محل کارمان در خيابان تخت طاوس قدم زنان طول خيابان جم را طي مي کرديم و بعد ازمروز روزنامه ها و احوالپرسي با دوخانم ارمني سالخورده بالاخره به کافه ميرسيديم. ادامه دارد...
خيابان جم، نارون و اقاقيا 3
روزگاري دو مغازه بالاتر از کافه ي رازميک دو خانم ارمني سالخورده زندگي مي کردند که صبح تا شب سرگرم کاموا بافتن و خواندن روزنامه هاي بسيار قديمي بودند. مغازه اي که در فاصله ي ميان کافه و محل زندگي خانمهاي مسن قرار داشت کارت تبريک و تولد و خرت و پرت و خرازي مي فروخت. جلوي در کافه ي رازميک مثل سلماني هاي قديم رشته هايي از مهره هاي رنگارنگ که به روسي به ميرکا معروف است آويزان بود. ييرون کافه بيشتر اوقات پسر جواني با اسباب واکس و کفاشي مي نشست که بچه ي خراسان بود. کافه ي رازميک کافه ي محترمي بود و معمولا دختر و پسر هاي آنچناني، خودشان به ملاحظه ي پير مرد هايي که کافه ي رازميک پاتوق شان بود به آن وارد نمي شدند. ساعاتي از روز، کافه در قرق سينمايي ها بود. فيلمنامه نويسها، تهيه کننده ها، کارگردانها و گاهي هم بازيگر ها.
خيابان جم ، نارون و اقاقيا 2
رازميک که حالا در ارمنستان زندگي مي کند، مرد قوي هيکل و رستم صولتي بود که زماني مسعود کيميايي دوست داشت از او در يکي از فيلمهايش استفاده کند. بعد از رازميک، کافه را جوان ارمني خوشرويي اداره مي کرد که حالا صرفا از مشتريان آن است. او کافه را به آقاي آلبرت گاسپاريان و دو فرزندش واگذار کرد که مردماني بسيار محترم هستند. يک آشپز جوان و حسن آقا که سرقفلي کافه است براي مشتريان پير و جوان کافه قهوه و ساندويچ تدارک مي ديدند و لابد هنوز هم مي بيند. حسن آقا بچه ي گيلان بود و طرفدار تيم پرسپوليس. با اين حال (يعني با آنکه پرسپوليسي بود!) قهوه ي اسپرسو و کاپوچينويش حرف نداشت.
خيابان جم ، نارون و اقاقيا 1
خيابان جم تهران را در روزهاي آفتابي پائيز و زمستان و همه ي روزهاي بهاري و همه ي غروبهاي تابستان بسيار دوست مي داشتم. از جنوب، از کمرکش شاه عباس آغاز مي شود و از شمال درست روبروي هواپيمايي ترکيه از خيابان تخت طاووس سردر مي آورد. بيمارستان جم، يک داروخانه، يک نانوايي، يک کيوسک روزنامه فروشي، يک مغازه ي بزرگ لوازم التحرير فروشي، دو آژانس مسافرتي در دوسوي خيابان و البته کافه رازميک از نقاط برجسته ي جغرافياي اين خيابان هستند. به اينها بايد رديف درختان اقاقيا را هم افزود که در سال کمتر از يک هفته گل مي دهند و عطر مي افشانند؛ و نارونهايي که در اوايل بهار پر از گنجشک مي شوند. کافه ي رازميک در انتهاي جنوبي اين خيابان است. قبل از آن تنها يک مغازه ي ديگر هست که غالب اوقات بسته است.
ديروز کانال تاريخ تقريبا تمام وقتش را به نمايش فيلمهاي مستندي در باره ي سي سال جنگ در ويتنام اختصاص داده بود. با استفاده از فرصت روز تعطيل توانستم سه تا از فيلمها را بينم. تمام مدت اين سئوال در ذهنم مي چرخيد که انسان چطور مي تواند با همنوعش رفتاري تا اين اندازه غير انساني داشته باشد. يکي از سه فيلمي که ديدم ساخته ي خبرنگاري بود که روز تخليه ي سايگون هم در ويتنام بود. صحنه هاي ديروز و امروز ويتنام و برخورد مزورانه ي جهان با ويتنامي ها در هردو دوره و طرز کنار آمدن مردم ويتنام با مسايل روحي شان به نحو غم انگيزي جالب بود.
سايت ايران اکتور يا سينماي ايران هم صفحات ويژه ي جشنواره اش را راه انداخته است . ايران اکتوري ها براي اينکه از روال ثابت نقد و خلاصه داستان بیرون بیایند، ابتکاراتي مثل ده بازيگر برتر و فهرست برگزيدگان دوره های گذشته ی جشنواره ی فيلم فجر را آزمايش کرده اند.
|