فانوس خيال ما

هزار فيلم
هزار فيلم برتر تاريخ سينما به انتخاب منتقدان نيويورک تايمز

وبلاگ مسعود مهرابی
مسعود مهرابي

�يلم نوشته ها ، وبلاگ هوشنگ گلمکانی
هوشنگ گلمکانی

لانگ شات
خشت و آينه
از سينما و ...
وبلاگهای غير سينمايی
همايون خيری
سيبستان
نیک آهنگ کوثر
يونس شکرخواه

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


Thursday, January 30, 2003

درباره ي ترجمه نام فيلمها 8

رحيم قاسميان عزيزم ايميلي برايم فرستاده و ياد آوري کرده که در فيلم تعقيب خطرناک يا هرچه که اسمش هست يک شرکت هواپيمايي به نام نورتوست بود. خود رحيم هم يک بار با اين خط پرواز کرده. بنابراين لطفا در آن مطلب يا در ذهن تان جاي قطار را با هواپيما عوض کنيد.
قديمها يک شوخي داشتيم با رحيم قاسميان و بهزاد رحيميان و آيدين آغداشلو و بيژن خرسند و اميد روحاني و عده اي ديگر که در اين طور مواقع مي گفتيم: برتراند راسل نيست و برت لانکاستر است، فيلسوف شهير انگليسي نيست و هنرپيشه ي زبردست آمريکايي است . همين الان سه بار از روي اين جمله مي نويسم. يک بارش را که نوشتم. برتراند راسل نيست و برت لانکاستر است، فيلسوف شهير انگليسي نيست و هنرپيشه ي زبردست آمريکايي است .برتراند راسل نيست و برت لانکاستر است، فيلسوف شهير انگليسي نيست و هنرپيشه ي زبردست آمريکايي است .




دست اندر کاران سايت 30نما کاري کرده اند کارستان. بخش ويژه ي جشنواره ي فيلم فجر آشکارا حاصل زحمات بسيار و دقت فراوان اين دوستان است. دست شان درد نکند. اطلاعات مفصل و روشنگري دارد، بخصوص براي من که جشنواره را از دور تماشا مي کنم. هر چند که تعدادي از فيلمهاي بخش بين ا لمللي و دو فيلم از بخش مسابقه ي داخلي را به لطايف الحيل ديده ام و از اين نظر خيلي هم عقب نيستم. حالا منتظرم ببينم ديگر سايتهاي سينمايي چه مي کنند. مطمئنم آنها هم بيکار ننشسته اند.




در باره ي ترجمه ي نام فيلمها 7

شمال از شمال غربي؟ شمال با قطار نورتوست؟ شمال با قطار شمال غربي؟ تعقيب خطرناک؟ آفتاب پشت ابر نمي ماند؟ يا...؟ اسم اول بي معني است. اسم دوم و سوم بي مورد هستند. اسم چهارم من در آوردي است. اسم پنجم براي فيلمهاي هندي خوب است. و...
حالا چه بايد کرد؟ اگر به اين مساله علاقند شده ايد، آن را در فرصت ديگري ادامه خواهيم داد. الان دلم مي خواهد چيز هاي ديگر بنويسم و کارهاي ديگر بکنم. اينجا را داشته باشيد تا بعد.




در باره ي ترجمه ي نام فيلمها 6

آن بند از شعر اين است:

هنگام که باد شمال از شمال غربي سر کند
پرده برکنار مي رود
و راز جنون من آشکاره مي گردد...


و اين کنايه اي است از اينکه حقيقت سرانجام برملا مي شود و آفتاب پشت ابر نمي ماند. خوب، حالا شما بفرمائيد با اين اوصاف اسم اين فيلم را چه بايد گذاشت؟




در باره ي ترجمه ي نام فيلمها 5
اول بعضي علما گفتند اين عنوان يعني اينکه آدم از راه شمال عربي به شمال برود. اما در فيلم نه صحبت از شمال است و نه هيچ آدم عاقلي اگر بخواهد به شمال برود ، از شمال غربي مي رود. يعني اگر شما بخوهيد از تهران برويد به رشت، اگر ريگي به کفش تان نباشد از راه نقده و رضائيه نمي رويد. پس اين که غلط بود...
عده ي ديگري گفتند معني اين اسم اين است که سفر به شمال با قطار نورت وست. البته در فيلم قطاري هم هست. اما اسمش نورت وست نيست. اگر هم بود بايد نورت وسترن مي بود که بحثش جداگانه است.
بعد ها معلوم شد (يعني بر نويسندگان ايراني و تازه براي تعدادي از آنها معلوم شد وگرنه نويسندگان غربي که خودشان از اول مي دانستند) که هيچکاک اين اسم را از يک بند از اشعار ويليلم شکسپير گرفته است. در نمايشنامه ي هملت...




درباره ي ترجمه ي نام فيلمها 4
البته همه مجبور نيستند صبر کند اول پنجاه ساله شوند و بعد راه مکتبخانه را در پيش بگيرند. هر کاري زير پنجاه سالگي است که لذت دارد. بگذريم." زير آسمان براي هرکاري موقعي هست."...
براي اينکه سختي کار را در بيابيم، مثالي مي زنم. آلفرد هيچکاک فيلمي دارد به نام North by Northwest که در ايران با نام تعقيب خطرناک به نمايش درآمد. بعد ها که نويسندگان و مترجمان با سواد تر شدند بر نامگذاران قبلي شوريدند و به خيال خود اين اسم را ترجمه کردند و اسم فيلم شد: شمال از شمال غربي. يک نفر هم نپرسيد که خب، که چي؟ حالا اين شمال از شمال عربي يعني چه؟ البته اين تازه از ساده ترين اسمها براي ترجمه کردن است که هرکس تا کلاس هشتم درس خوانده باشد از عهده اش برمي آيد...




در باره ي ترجمه ي نام فيلمها 3
در دهه ي شصت در ماهنامه ي فيلم بحث هاي بسياري به ابتکار دوست عزيزم بهمن طاهري در باره ي ترجمه ي نام فيلمها و چگونگي ضبط درست اسامي کارگردانان و بازيگران درگرفت که بعد از آنکه بهمن در شغلي که در بانک داشت به مدارج عالي رسيد و فرصتش براي نوشتن کم شد، اين بحث ها هم به امان خدا رها شد. هرچند که گهگاه دوستان علاقمندي پيدا مي شدند که با حسن نيت يا غير آن بر آتش اين تنور مي دميدند.
اما واقعيت اين است که مشکل از جاي ديگري است. بعضي از نويسندگان و فيلمسازان غربي مطالعات کم و بيش عميق يا دست کم مختصر آشنايي با متون ادبي و مذهبي و فلسفي دارند و هم در متن فيلم و هم بخصوص در نام فيلم از اين آشنايي به نحوي کنايي بهره مي گيرند. متاسفانه همه ي ما مترجمان ايراني به اندازه ي آنها در اين فنون وارد نيستيم . براي اينکه وارد شويم بايد مثل بنده پيه کسب علم و دفع جهل را در سنين بالاي پنجاه به تن بماليم. تازه معلوم نيست چقدر موفق شويم...




درباره ي ترجمه ي نام فيلمها 2
راستش را بخواهيد بعضي مواقع ترجمه ي نام بعضي از کتابها و فيلمها از ترجمه ي اصل آن کتابها و فيلمها سخت تر است. براي همين است که در فرانسه و ايتالياي ديروز و امروز و در ايران ديروز (وقتي که فيلمهاي خارجي و عموما آمريکايي متعددي به نمايش در مي آمد) بعضي مواقع براي جلوگيري از اشتباه در ترجمه ي نام فيلمها و کتابها اشتباه ديگري مرتکب مي شدند و اسم تازه اي براي آنها انتخاب مي کردند که به ندرت حتي زيبا تر و گويا تر از اسم اصلي بود. اسمهاي مثل "به راه خرابات در چوب تاک" ، ناطور دشت، تعقيب خطرناک و اشکها ولبخند ها از همينجا مي آيند...




درباره ي ترجمه ي نام فيلمها 1
حسين درخشان از روي خير خواهي پيشنهادي در مورد يکدست کردن نام فيلمهاي خارجي ارائه کرده و عده اي هم در جواب با او شوخي کرده اند. سعي خواهم کرد با توجه به محدوديت فضا براي هر مطلب، در چند قسمت توضيح بدهم که چرا ترجمه ي نام فيلمها آسان نيست. هرچند ممکن است غير ممکن نباشد.
اما پيش از آن اين توضيح را بدهم که علت آنکه سينمايي نويسها فرصت نکرده اند به نداي حسين لبيک بگويند آن است که در تهران در آستانه ي برگزاري جشنواره ي فيلم همه شان به نوعي سرگرم هستند. وگرنه نظرشان را بيان مي کردند. چون مي دانم که بسيار علاقمند و جستجوگر و پيگير هستند.




ديشب در تلويزيون جسته و گريخته برنامه اي را درباره ي فيلم تازه ي حضرت اسپيلبرگ تماشا کردم. مطمئنم که فيلم زيبايي است. اما با ديدن حرکات عصبي استاد در سر صحنه نمي دانم چرا ياد اين قطعه ي مشهور از آليس در سرزمين عجايب افتادم که مي گويد: "يا چاه خيلي عميق بود، يا سقوط او خيلي طول کشيد." آذربايجانيهاي مقيم مرکز هم ضرب المثلي در همين مايه دارند در مورد احتمال چوبي بودن بعضي چيزها!




ساعت پنج آسمان صاف بود. ساعت يک ربع به شش آسمان صاف بود و صبح داشت در آسمان خالي از دعا؛ در تاريکي کورمال کورمال مي آمد.يک لحظه چشم بستم و باز کردم، برفي آمده بود برفستان و درست همانطور که چهره ي مرده اي را مي پوشانند، روي چمنزار حاشيه ي رودخانه را پوشاند . " تاکي دوباره جلوه کند چهره ي بهار."



Wednesday, January 29, 2003

استاد علي تجويدي سازنده ي بسياري از آهنگهاي دوست داشتني ديروز و امروز در بستر بيماري است. دو سالي از آخرين باري که با او صحبت کردم مي گذرد. اميدوارم باز هم توفيقي دست بدهد و بتوانم با اين مرد هنرمند باخرد همکلام شوم. اين ساخته ي استاد را هم با صداي بانو دلکش و هم با صداي عليرضا افتخاري شنيده ايد:

آمد، آمد با دلجويي
گفتا با من
تنها منشين
برخيز و ببين
گلهاي خندان صحرايي را
از صحرا درياب اين زيبايي را
با گوشه گرفتن
درمان نشود غم
برخيز و به پا کن
شوري تو به عالم...



Monday, January 27, 2003

باز اين صدا دارد طنين مي اندازد:
از گوشه نشستن"
درمان نشود غم
برخيز و به پا کن
شوري تو به عالم
تو که غمگين نشسته اي
زچه دلگير و خسته اي..."
هيچ جوابي برايش ندارم.




مهر هفتم 2
و اينها را مي گويد تا درک خود از روزگار را با حس و شعور آدمي، همنفسي ، محک بزند و از امن و ايمن بودن محيط زندگيش اطمينان حاصل کند، جون مي داند "مرگ در سايه نشسته است..." واين توقع بزرگي نيست.
راستي! دنياي بازيگران چه جاذبه اي دارد که هم شکسپير، هم فلليني و هم برگمان آنهمه از آن سود جسته اند؟
و نکته ي خارج از متن براي تماشاگر ايراني اين روگار اين است که اشارات فيلم به جنگهاي صليبي، روحيه ي مردان بازگشته از آوردگاه و عبور عزاداران ازبرابر صحنه ي نمايش مي تواند به تعابير گمراه کننده اي امکان بروز بدهد که آشکا را ربطي به فيلم که در سال 1957 ساخته شده و به کارگردان و نويسنده که عنصري عميقا مذهبي است، ندارد.




مهر هفتم 1
مهر هفتم را يک بار در 19 سالگي ديدم، يکي دو بار ديگر تا چهل سالگي و ناگهان باز هم سه بار ديگر در 52 سالگي.
بار اول تنها تحت تاثير تفاوت کار برگمان با آنچه بعنوان سينما مي شناختم، شگفت زده شدم. در يکي دو بار بعد آنقدر فهميدم که "مرگ در سايه نشسته است، مرا مي نگرد." اما خيلي زود اين پيام را در هياهوي روزگار فراموش کردم. حالا از اين فبلم اين صدا را مي شنوم که هر آدمي کسي را مي خواهد که بتواند با او ازحال ها و درد ها و اضطرابهاي کوچک و کم اهميتش بگويد: اينکه شب چقدر سرد و تاريک و بلند است. اينکه صداي آب چه زيباست. هندوانه چه شيرين است و پرکشيدن غاز ها از فراز سپيدار هاي زمستاني چه غم انگيز...




ايرنا فهرست امتياز هاي تازه اعطا شده براي مطبوعات را منتشر کرده است. گرچه نام خسرو دهقان در اين ليست نيست، اما شواهدي هست که خسرو هم صاحب امتياز شده است. خسرو جان مبارک است انشاالله.




آن روزها گذشت. اين نيز بگذرد...




براي اينکه موضوع را بالاخره به سينما ربط بدهم، اين خاطره را نقل مي کنم که آن اوايل که ديدن فيلم روي نوار ويديو به اين آساني ها نبود، يکي از دوستان ارمني لطف مي کرد و گهگاه يکي دو فيلم تازه به ما مي رساند. وقتي دوست ريشوي ما از راه مي رسيد، نگهبان زنگ مي زد و به همان سبک آشناي نگهبانها مي گفت: آقاي مهندس! حاج آقا سيمونيان تشريف آوردند ميخواهند بيايند بالا. هماهنگه؟




آخر سري ها در انتشارات سروش کارهاي مختلف مربوط به مجله و انتشارات را در دو اتاق جداگانه انجام مي دادم. يک روز که آقاي پورمراديان از بنيانگذاران تلويزيون ملي به ديدنم آمده بود معلوم شد يکي اش قبلا مرکز بهداشت و اتاق تزريقات بوده و ديگري سابقا اتاق کارآقاي ايرج گرگين (سردبير کنوني راديو فردا و سردبير اسبق مجله تماشا) بوده است. دقيقا با همان ميز و تجهيزات و مبلمان. ميز آقاي قطبي را که به آدمي مثل من نمي دهند!



Sunday, January 26, 2003

اصلا اگر آدم بخواهد بنويسد، شرح حال سروش خودش يک کتاب خواندني خواهد شد. خيلي دلم مي خواهد يک روز يک فيلم مستند درباره ي انتشارات سروش بسازم. واحد مجله، واحد کتاب، يک دوره ازحيات سروش نوجوان و سروش کودکان که دهها روزنامه نويس خوب در آنها تربيت شدند. واحد احياي هنر هاي اسلامي ، و واحد آقاي جاهد که خودش حکايتي است. يک بار آقاي جاهد در مصاحبه اي گفته بود اينجا تا حالا ده تا مديرعامل عوض شده اما من هميشه اينجا در آبدار خانه هستم.! يک حاجي هم در طبقه پنجم در واحد کتاب چاي مي داد. قبلا آبدارچي آقاي قطبي اولين مدير راديو تلويزيون ملي بود. ميز قباد شيوا هم قبلا مال آقاي قطبي بود و آخر سر به شهرام گلپريان رسيد که من ديشب زير "پ" اسمش يک نقطه کم گذاشتم.




يک فاطمه تعميدي بود که حالا براي خودش يک پا استاد است. يک ساسان مويدي هم بود از آن بچه هاي خوب جنوب شرقي تهران. حاج ساسان هر سال ماه محرم براي من نذري مي دهد و من الان چند سال است که به او بدهکارم. به امام حسين بدهکارم. يا امام حسين.
يک آقاي خطير هم بود که درسخوانده ي آلمان بود و لابراتوار دستش بود. يک آقا نجات هم بود که به کل انتشارات سروش سرويس مي داد. مشکل همه را حل مي کرد. يک موتورسيکلت داشت و با آن صبح تا شب کار اين و آن را راه مي انداخت. براي بچه ها با استفاده از دوستي و آشنايي اش در بازار اجناس قسطي مي خريد. خلاصه دست و پا به خير بود. از واحد گرافيک هرکس را جا انداختم به بزرگي خودش ببخشد. شايد يک روز درباره ي واحد حروفچيني هم بنويسم.




نمي شود از انتشارات سروش گفت و از واحد عکاسي اش نگفت. بهمن جلالي دوست سي ساله ي من است. مردي است با نيروي روحي فوق العاده که در کارش استاد است. همسرش خانم جوادي يک پارچه نور است. نيکو خصال و پاکسرشت و درستکردار. با بهمن سالها پيش از انقلاب در مجله تماشا آشنا شدم. با هم در سال پنجاه و نمي دانم چند براي تهيه گزارشي به کرمان رفتيم. و در آن سفر بهمن اصلا به من محل نگذاشت. به هيچکس محل نمي گذارد. بار ها بهمن و من را بخاطر مختصر شباهت ظاهري با هم اشتباه گرفته اند. بهمن از آنهايي بود که هرگز براي هيچ مقامي تره خرد نمي کنند.يک هادي هراجي هم بود که اين آخري ها تصادف سختي کرد و گرفتار شد. دو عکاس ديگر هم بودند. سر اين خط را بگير و بيا بالا تا بکويم چه کساني.




ديشب وقتي از گرافيستهاي سروش مي نوشتم، شهرزاد و مرسده و سهيلا مرادي را از قلم انداختم. يک محمد هم بود که جوان زحمتکش وسر به زير و حزب اللهي ئي بود. آقاي نيکفرجام و خانم احمدي هم بودند. يک آقايي هم بود که خانه اش در کرج بود. يک مرد بلند قد موسفيد هم بود که با محمد آقا در يک اتاق بود. يک حسين آقا هم بود هميشه با من در باره ي ماهواره حرف مي زد.يک خانم چاه کوتاهي هم بود. دو تا خانم هم در اتاق کنار اتاق علي خسروي بودند يکي شان چادري بود و بيماري ام اس داشت. خدا شفا عنايت کند. آن خانم ديگر که اسمش يادم نيست مثل يک مادر از او مراقبت مي کرد. واقعا انتشارات سروش مثل خانواده ام بود و اينها خواهران و برادران عزيزم بودند و هستند.




دوستان عزيزم رحيم قاسميان از آمريکا و دکتر محمد بهاصدري از کانادا لينک طرز تهيه پنير را برايم فرستادند. خدا حفظ شان کند. در حال حاضر به کيبورد فارسي دسترسي ندارم و اين سطر ها را با شامورتي بازي مي نويسم. بعدا مفصل تر خواهم نوشت. اين يک لينک و اين هم يکي ديگر.




راستي ! کسي طرز تهييه ي پنير ليقوان يا باصطلاح فتا چيز را مي داند؟ يا روي اينترنت چيزي در اين باره سراغ داريد؟ يکي دو تا لينک پيدا کرده ام که کار نمي کند و احتمالا مال عهد هخامنشيان است. رحيم قاسميان! تو نمي داني پنير ليقوان را چطور درست مي کنند؟ يک من ماست چقدر کره دارد؟ خانه ي دوست کجاست؟




امشب که ديگر عهد شکستيم و به جاي عالم سينما سر از عالم گرافيک در آورديم، حالا که صحبت استاد بيژن بيژني شد بايد از اين هم بگويم که بيژني بجز آنکه گرافيست است، خوشنويسي در حد استادي ممتاز و خواننده اي تواناست. هميشه به من لطف داشته و بيشتر آثارش را در زمينه ي موسيقي با امضا و خط خوشش برايم پشت نويسي کرده است که همه شان را با خودم به بريتانيا آورده ام و گوش مي دهم . استاد بيژني يکي دوهفته ي ديگر در لندن کنسرت دارد. کاش بتوانم ببينمش. اگر عمري باقي بود.




الکلام يجر الکلام و احتمالا الگرافيست يجر الگرافيست ... چقدر خاطرات شيرين دارم از کار کردن با گرافيستهاي انتشارات سروش که هر يک استادي هستند و بيشتر شان بازنشسته شده اند.استاد قباد شيوا که چند کتاب هم با هم کار کرده ايم. مهنوش مشيري که ذوق طنز بي نظيري دارد. فريده شهبازي، فوزي تهراني، علي خسروي، شهرام گلپريان، کبري ابراهيمي، حميده آبنوس، علي اصغر محتاج، فروغ ستوده، استاد بيژن بيژني و صد البته اميرتيمور عامري که سالهاي سال برنامه هفتگي راديو و تلويزيون را طراحي مي کرد و تنها موقعي که بازنشسته شد معلوم شد که چه کار دقيق و ظريفي را بي هيچ منت و نق زدني به سرانجام مي رسانده. امير تيمور هم که در اصل مونتور فيلم بود از آن بچه هاي بي ريا بود که به هرکس هرچه دلش مي خواست مي گفت اما چون همه مي دانستند که نظر بدي ندارد، همه دوستش داشتند. ياد همگي به خير.




دوست گرافيست ديگري هم داشتم و دارم که حالا اسمش را نمي برم. شايد جاي ديگري اسمش را بگويم. اين هنرمند گرافيست در روزگاري که جشنواره فيلم تهران هنوز بودجه درست و حسابي نداشت کارهاي چاپي جشنواره را انجام مي داد. هميشه ي خدا هم يک جاي کار را اشتباه مي کرد و مثلا يک پوستر صد در هفتاد يا شصت در نود را در تيراژ دو هزار خراب مي کرد. يک بار وقتي لي آوت کارش حاضر شد با غرور تمام گفت که اين بار ديگر هيچکس نمي تواند از کارش ايراد بگيرد. راست هم مي گفت. سه چهار نفري که حاضر بوديم کار را بررسي و تاييد کرديم. چند روز بعد که پوستر چاپ شد معلوم شد که اسم خودش بعنوان صاحب اثر روي پوستر اشتباه چاپ شده! خدا حفظش کند. جوان پاکي بود.




يک استاد علي خسروي بود، بچه ي کرمان. نقاشي چيره دست و چهره پردازي بس هنر مند بود و هست. گرافيست بي ادعا و خوش قولي هم بود و هست. هروقت در عالم واقعيت يا خيال صداي آوازهاي قديمي را مي شنوم ياد علي مي افتم که گاه و بيگاه موقع کار آواز هاي دلکش و داريوش رفيعي و بهرام سير و ظلي و قاسم جبلي و ديگر قديمي ها را زمزمه مي کرد و رنج زمانه را مي کشت. مرد بي ريايي بود و مرا بي رودربايستي "شهيد " خطاب ميکرد! هر وقت هر جا کتاب يا نقاشي زيبايي مي بينم، يادش در خاطرم زنده مي شود. هر کجا هست خدا يا به سلامت دارش.




تا ساعت 11 شب (به وقت محلي، ساعتي که اين زير است نمي دانم چند را نشان خواهد داد) کار مي کردم و تمام مدت از همان ساعت بيست دقيقه به سه بعد از ظهر که از خانه بيرون رفتم يکي داشت در اعماق حافظه ام مي خواند:
" جان من مگر تو عمر جاودان کني؟ پس تا کي غمين باشي ..."
الان که درواقع يکشنبه جاي شنبه را گرفته هنوز دارم آن صدا را مي شنوم. اما کي گوش مي دهد؟



Saturday, January 25, 2003

بيش از دويست آگهي تجارتي سينمايي و تلويزيوني ايراني را با ترتيب توالي ساخت و نمايش شان تماشا مي کردم. به ندرت نمونه هاي موثري در ميان شان ديده مي شد. اما نکته ي تاسف انگيز آن بود که حتي بعد از آنکه بسياري از سازندگان اين قبيل فيلمها به نوعي پيشرفت فني و محتوايي نسبي در کار خود رسيده اند، باز در ميان برخي از جديد ترين فيلمها با ابتذال و عقب ماندگي شگفت انگيزي مواجه مي شويم. اين پديده اگر چه در سينماي داستاني ايران هم بي سابقه نيست اما در مجموع مي توان گفت که سير رو به پيشرفت در سينماي داستاني متوازن تر و متعادل تر و با دوام تر بوده است. کاش در دانشکده هاي سينمايي در ايران در اين باره کارجدي تري انجام بشود.



Friday, January 24, 2003

ديشب يک بار ديگر دي وي دي پول را بردار و فرار کن وودي آلن را تماشاکردم. ياد عباس کيارستمي و خسرو دهقان افتادم که با استفاده از نوعي قياس -اگر بشود گفت - معنوي، سالها تلاش مي کرد تا توضيحي براي موفقيت عباس پيدا کند. در همه ي سالهايي که خسرو و جمعي از دوستان منتظر کف کردن طپانچه يا قپانچه ي عباس بودند، او کار خودش را کرد و توانست عده اي را براي مدتي مسحورکند.خسرو و ديگران هم به اين اميد بودند که همه را نمي شود براي هميشه مفتون کرد. به گزارش هواشناسي، هواي بقيه ي نقاط آفتابي پيش بيني مي شود.




اجراي تازه اي از ترانه ي "امشب شب مهتابه" را شنيدم. ياد فيلم آقاي هالو افتادم. يادش به خير چقدر عزت اله انتظامي و علي نصيريان و ديگران جوان بودند. در ضمن فيلم آقاي هالوي داريوش مهرجويي هم از مصاديق اين نکته است که در يک فيلم بهترين بازي را لزوما بازيگر نقش اول ارائه نمي کند.




نکته اي را که در جواني متوجه نشده بودم و ديروز بهنگام مرور فيلم مهر هفتم دريافتم اين بود که وقتي مرگ مي پذيرد يکدست شطرنج بازي کند، در جواب اين حرف که "اگر من بردم ديگر تو جانم را نمي گيري" نه مي کويد آري و نه مي گويد نه. لبخند پنهاني هم مي زند. ديروز ديدم اين پوزخندي بود به خوش خيالي انسان. نيشتر اين پوزخند حالا در اين سرازيري که گاه خوفناک و گاه خنده آور است، روح آدم را دردناک مي کند.



Thursday, January 23, 2003

يک مجموعه مقاله عالي در باره ي چارلي چاپلين. براي اينکه يک وقت فکر نکنيد تحقيق در باره ي چاپلين کار ساده اي است اينجا را بخوانيد.



Wednesday, January 22, 2003

امروز بعد از ظهر وقتي به خانه رسيدم چند دقيقه اي باکت و شلوار روي زمين دراز کشيدم. . يک دقيقه هم طول نکشيد که سياهي بر همه ي رنگها غلبه کرد.. بالاي سرم، بر لبه ي حفره اي چهارگوش، در ارتفاع تقريبا دو تا سه متري جان وين، لارنس هاروي و چند تن ديگر ايستاده بودند. رابرت ميچام رداي بلند سياهي به تن داشت و عينک ذره بيني زده بود و با بي حوصلگي از روي کتاب مي خواند:
باطل اباطيل. همه ي چيز ها پر از خستگي است که انسان آن را بيان نتواند کرد. انسان را از تمامي مشقتش که زير آسمان مي کشد چه منفعت است؟ آنچه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد. و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست.
فيد آوت. فيد اين. داخلي، روز
آسمان خاکستري از پنجره پيدا بود. در سينه ام مرغان دريايي آواز مي خواندند.




خدا را شکر. به قول دکتر ناصرالحکما در دائي جان ناپلئون: سلامت باشيد!




ديروز به مناسبتي فرزندانم به ديدنم آمده بودند. غير از هداياي عالي ديگري که آورده بودند سه دي وي دي از فيلمهاي وودي آلن را برايم هديه آوردند باضافه ي ويديوي فيلم حسن کچل مرحوم علي حاتمي که في المجلس تماشا و تجديد خاطره کرديم. حالا ديگر خيلي از فيلمهاي حاتمي را دارم و هروقت هرکدام شان را تماشا کنم حالم خوش خواهد شد. بعد از ظهر ديروز هم يکي از دوستان چهار فيلم ديگر از اينگمار برگمان را برايم آورد تا از اهالي پايتخت که اين روزها دارند رتروسپکتيو تمامي آثار برگمان را در ان اف تي مي بينند عقب نيفتم و هر وقت همه چيز روبراه شد بتوانيم براي همديگر سخنراني کنيم.



Monday, January 20, 2003

تلويزيون آی تی وی فيلم مستندبسيار خوبی از رويداد های دو ساله ی اخير يوگوسلاوی سابق پخش می کرد. کاش تلويزیون ايران اين مستند ها را نشان می داد. هم برای استفاده ی عموم خوب است، هم برنامه را به نحو آبرومندانه و مفيد پر می کند و هم بهترين آموزش برای فيلمسازان است. ديوار! این شد صد بار.




فیلم کوتاه تبليغاتی جنگی آلفرد هيچکاک را دیدم. نامش سفر به خير بود. صدای فيلم به زبان فرانسه بود و زيرنویس انگليسی داشت. خيلی تعجب کردم اما در تحقيق معلوم شد که از اول هم همينطور بوده. محصول 1944 است و تمام بازيگران و بيشتر عوامل توليد هم فرانسوی اند. جز شيوه ی گره افکنی و رمز گشايی در فيلمنامه نشان چندانی از هيچکاک نداشت. به هر حال اگر نديده بودم حیف می شد.




دوستان عزيزم در نشر ساقی که از بهترين بچه های عالمند يک بسته کتاب برايم فرستاده اند. چند کتاب سينمايی و چند کتاب درباره ی نقاشی و يک کتاب که از همه بهتر بود: متن مجموعه ی مستند روايت فتح به قلم دوست آسمانی ام سيد مرتضی آوینی. رسيدن کتابها باعث شد تا يک بار ديگر دو قسمت از مجموعه را ببينم و گفتار فيلم را با متن مقايسه کنم. شروع و پايان های درخشان هر قسمت و تکرار و تاکيد های بجا فيلمها را اثرگذارتر کرده و نمونه هایی ماندگار از هنر گفتار نویسی را به یادگار گذاشته که در اینجا با عشق و اعتقاد نویسنده و احاطه و اشراف بی نظیر او به موضوع ، برجسته تر شده است. يادش به خير.



Friday, January 17, 2003

فیلم معمای گاسپار هاوزر بعد از صحنه ای که به پیش درآمد یک قطعه موسیقی شبیه است؛ با این کلمات آغاز می شود:
صدای این فریاد خوف انگیز را نمی شنوی؟
فریادی که نامش سکوت است.
... و بعد، تصویر گندمزاری در آستانه ی فصل درو، در باد.
افسوس که فیلمسازی که در دهه ی هفتاد میلادی با این ایجاز سخن می گفت، بعد ها به شکل گرایی ملال انگیزی روی آورد که حاصلش بقول ادبا اطناب ممل است.



Thursday, January 16, 2003

فیلم ایرانی زیر نور ماه را دیدم. فیلم تکان دهنده ای بود که درباره اش بعد ها جداگانه و مفصل خواهم نوشت. جزئیات مربوط به زندگی طلبگی را تا آنجا که مقدور و مجاز بود، خیلی خوب از کار در آورده بود. مدرسه علمیه ی خاطره انگیز کاشان و چند صحنه ای که در بازار کاشان می گذشت اشکم را درآورد. در تمام مدت نمایش فیلم نتوانستم از جا تکان بخورم. و حلا که صحبت کاشان شد، این را هم بگویم که هیچ جای عالم به اندازه ی حیاط کوچک مدرسه ی آقا بزرگ و آن سنگاب های سفالین آرامش بخش نیست.
یکی دو فیلم ایرانی را که این اواخر دیده ام تا حدودی روشنم کرده اند که چرا دوستان عزیزم در نوشته های شان این اندازه دلسرد و دلشکسته بنظر می آیند.



Tuesday, January 14, 2003

با آنهمه فيلم، آخرش به اينجا ختم شد که اول دايره را ديديم که دخترم قبلا نديده بود و بعد هم Tomorrow Never Dies را از کانال پنج تلويزيون تماشا کرديم که خوشبختانه وسطش چندين بار آگهي، يک سرويس خلاصه خبر و يک بولتن کامل خبري پخش شد. دو فيلم تکراري و يک شام دستپخت پدر و دختر. نظر مرا بخواهيد شام بدي نبود.




شعر را که براي جک ترجمه کردم خيلي خوشش آمد. خواهش کرد با قلم درشت و خط نستعليق برايش بنويسم. حالا بيا و درستش کن!




يکي از دوستان خوبم فيلم ايراني دايره را آورد که مال خود خودم باشد. آنهم با زير نويس انگليسي و کلي مزاياي ديگر. يک فيلم برگمان و دو فيلم ژان رنوار و يک فيلم ورنر هرزوگ (که اينجا به ورنه هرزاگ) معروف است را هم به رسم امانت برايم آورد که تماشا کنم و پس بدهم. باضافه ي پنج شش فيلم کوتاه که يکي اش مال استاد هيچکاک است و جزو تبليغات جنگي زمان جنگ دوم به شمار مي آيد. باز هم باضافه ي يک فيلم ژاپني به نام Afterlife يا زندگي پس ازمرگ به کارگرداني HirroKatu Koreeda که خيلي هم از فيلم و کارگردانش تعريف مي کرد و مي گفت طرف از آن فيلسوفان مرگ انديش است و خلاصه خدا به خير کند. چند روز آينده را مديون جک خواهيم بود که خودش هم آدم جالبي است و همه را جک صدا مي زند.
يارب اين جک که بود پيپ ميان دهنش
مي سپارم به تو از چشم حسود چمنش



Sunday, January 12, 2003

کساني که در نشريات با من کار کرده اند اين مثل را از من زياد شنيده اند که مرحوم نيما يوشيج مي گفت اين همه قبر هاي گورستان ظهيرالدوله مال نويسندگاني است که از دست غلط هاي چاپي دق کرده اند و مرده اند.
حالا مي خواهم عرض کنم از امروز تا صد سال ديگر، هروقت من مردم بدانيد از دست حرف "ي" يونيکد و بخصوص اين دوتا نقطه ي زيرش مرده ام. نچسبيدن حرف "ي" وسط هم (که اصلا اسمش "ي" چسبان است) که غير از من خيلي هاي ديگر را هم کشته. هر وقت اين "ي" را مي بينم دلم لک مي زند براي ديدن خط شکسته نستعليق روي جاهاي خلوت نقاشي سبک گل و مرغ. اين سبک خط و نقاشي هم مرا مي برد به عالم حوض و فواره و آواز قناري و قلقل قليان وگنجشک و پر طاووس و مادربزرگ و مرحوم علي حاتمي و ... بالاخره يک جوري اين مطلب را هم به سينما ربط دادم. تا فردا خدا کريم است.




سريال تلويزيوني تازه ي استيون اسپيلبرگ را امشب در يک نظر کوتاه حلال ديدم. تا آخر قسمت دوم هنوز معرفي شخصيتها تمام نشده. البته طرف آنقدر ها استاد هست که بداند چه طور سر و ته قضايا را به هم بياورد و لازم نيست من برايش نگران باشم. ولي حوصله ي آدميزاد هم حدي دارد. آدم بالاخره غير از اين سريال فکر و ذکر و مشغله ي ذهني ديگري هم دارد. بگذريم.
نکته ي جالب اين است که نمايش اين سريال همزمان شده با ماجراي بچه هاي شبيه سازي شده و اعضاي فرقه اي که معتقدند انسانها را موجودات فضايي به کره ي زمين آورده اند. اعضاي اين فرقه معتقدند که دقيقا سي سال ديگر فضايي ها براي برگرداندن مومنان به فضا، دوباره سر و کله شان پيدا خواهد شد. معلوم نيست تکليف کساني که پيش از اين تاريخ مي ميرند يا مرده اند چه مي شود. خدا به خير بگذراند.



Saturday, January 11, 2003

تعطيلات من تقريبا تمام شده و مثل هميشه بعد از سيل و باران و سرما و برف، درست موقعي که مرخصي آدم تمام مي شود يک آفتاب درمي آيد به قشنگي آفتاب امروز . سطح رودخانه يخ زده است اما معلوم است که آب در زير لايه ي يخ دارد راه خودش را مي رود. تقويم منجم باشي دلالت دارد بر اينکه نيک است کفش و کلاه کردن و قدم زدن زير آفتاب کم رنگ و آسمان آبي در کنار رودخاه ي منجمد و دادن خرده نان به غاز ها و قو هاي کز کرده در بيشه هاي کنار آب. ساعت واقعي ده و سه دقيقه ي صبح است ساقيا، ساعتي که اين پائين مي بينيد به درد مبادله با خروس قندي مي خورد. فيلم آمريکايي آرام را هم هنوز نتوانسته ام ببينم. از بس که سيل خانه نشينم کرده بود.



Friday, January 10, 2003

یک عکس دارم که در آن عزیز ساعتی در کنار یکی از مشتاقان هنرپیشگی نشسته است. هروقت دلم می گیرد نگاهی به آن عکس و تماشای لبخند پنهان و بزرگوارانه و ظاهرسازانه ی عزیز در بهبود حالم مؤثر واقع می شود. همین الان نگاهی به آن عکس می اندازم. اما آن را روی اینترنت نمی فرستم. یک فیلم یک ساعته هم دارم که در آن در جاده ی امامزاده داود من و عزیز یا بقول انگلیسی ها عزیز و من درباره ی سینما و امور عمرانی و کشاورزی با هم مشغول صحبت هستیم. چند روز پیش که سیل داشت خانه ام را می برد، آن فیلم را تماشا کردم و غم عالم از یادم رفت. ساعتی ساعتی...
الان اگر اینجا یک تاکسی بود می گفتم: تاکسی! هزار تومن سهروردی!




دیدار و احوالپرسی دوستان حتی روی اینترنت حال آدم را خوش می کند. ایمیل سید علی میرفتاح معمولا با دستخط خوش و کلام مهرآمیز می آید. این بار گرچه دوخطش بیشتر نیامد، همین دو خط هم مثل یک لقمه از مهربانی دل انگیز بود. کاش یک روز حروف فارسی یونیکد بتواند به اندازه ی خط آقا سید علی ما زیبا شود. علی جان! دلتنگی رسم روزگاری است که دیگر صبر «ایوب» هم چاره ساز نیست.
دفتر هفته نامه مهر ظاهرا دیگر در خیابان فاطمی نیست. تاکسی! خانه دوست کجاست؟




خواب خوشی وقت سحر
دیدم و یادم نرود...
این از ترانه های کوچه های خاک آلودی است که مسعود مهرابی یادش را در خاطرم زنده کرد. یک مشت گندم نذر کرده ام برای یک ردیف کبوتر چاهی که هنوز هر غروب روی هره ی آنچه از سینمای فیروزه در خیابان خواجه نظام الملک باقی مانده می نشینند به این امید که روزی چراغهای نئون از دل سیمان و سنگ بشکفند.
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت که کار به دولت حواله بود
کاش می شد یک تاکسی دربست بگیرم و به راننده بگویم. هزار تومن حافظ!




خبر دعوای حقوقی ابوالفضل جلیلی فیلمساز مقیم تهران و محمد حقیقت در پاریس از خبر های جالب امروز است. روزگاری دکتر امیر هوشنگ کاووسی تنها کارشناس رسمی دادگستری در زمینه ی دعاوی سینمایی بود. نمی دانم هنوز هم در این زمینه فعالیت دارند یا نه.




يکي از دوستان عزيزي که در يکي از مطالب قبلي به وبلاگ و وب سايت نداشتنش اشاره شده بود، در نامه ي محبت آميزي که نوشته خبر داده است که بزودي سايتش را خواهيم ديد. چون فرموده بود فقط براي اطلاع خودم، من هم توضيح بيشتري نمي دهم. ببخشيد.



Thursday, January 09, 2003

اين هم در پاسخ به پرسش يکي از دوستان سينمايي نويسم : نشاني سايت فيلم دار و دسته هاي نيويورک بسيار سر راست است. نشاني سايت مارتين اسکور سيزي هم اين است.




مجموعه تلويزيوني جديد استيون اسپيلبرگ به نام Taken از روز شنبه در BBC2 نمايش داده مي شود. در حاليکه سريال قبلي اسپيلبرگ که اينجا به نمايش در آمد يک سريال جنگي بسيار زيبا بود، اين سريال تازه به نوعي ادامه ي فيلم برخورد نزديک از نوع سوم است و داستان سه خانواده را دنبال مي کند که اعضايش را ساکنان کرات ديگر ربوده اند. اطلاعات بيشتر در سايت سريال و سايت خود آقاي اسپيلبرگ.




برگرديم به عالم معصومانه ي سينما: دوستداران فيلمهاي پر حادثه از سايت جکي چان و علاقمندان فيلمهاي رومانتيک از سايت جورج کلوني و تماشاگران باز هم بيگناه تر از سايت دانلد داک مي توانند ديدن کنند. تماشاگران جدي تر اما متفنن مي توانند صحنه هايي از کمدي هاي چاپلين، باستر کيتن و هرولد لويد را در اين سايت تماشا کنند.




اهل اطلاع قطعا مي دانند که نرم افزار هايي هست که مي تواند منشاء هرگونه دست اندازي به کامپيوتر شما را مشخص کند. دو نرم افزار رايگان براي اين کار معرفي مي کنم که يکي حتي نقشه ي جغرافيايي محل کامپيوتر مورد استفاده براي نفوذ را هم مشخص مي کند. اولي ( نرم افزار ويژوال زون) از اينجا و دومي ( نرم افزار زون لاگ ) از اينجا بطور رايگان قابل دريافت است.



Wednesday, January 08, 2003

آدم وقتي در کتابفروشيها فيلمهاي مستندي را که درباره ي شهر هاي مختلف جهان ساخته اند مي بيند، احساس شرم مي کند که چرا فيلمي در باره ي تهران، اصفهان، کاشان، شيراز يا مشهد نداريم. فيلم آقاي طياب درباره ي اصفهان فيلم زيباي درجه يکي است. اما وقتي در دسترس و دربازار نيست، انگار که اصلا ساخته نشده است. شايد فکر کنيد که در ايران به جاي فيلمهاي مستند فرهنگي فيلم مستند سياسي يا تبليغاتي ساخته مي شود. خير، تنبلي بيش از اينهاست. در هيچ بازار فرهنگي يک فيلم مستند يک يا دو ساعته ي شسته و رفته حتي در مورد انقلاب اسلامي هم وجود ندارد. نوع خارجي اش البته فراوان است که در مجموعه هاي ساليانه منتشر مي شود. مراکشي ها و الجزايري ها هم از ما فرسنکها جلوترند. ترکها و مصري ها که جاي خود دارند.




روزگاري تلويزيون ايران هم فيلمهاي مستند خوبي مي ساخت . در سالهاي مختلف ناصر تقوايي، رخشان بني اعتماد، فريده شفايي، حسين طاهري دوست، فرامرز معطر، سيد مرتضي آويني، پرويز کيمياوي و ديگران فيلمهاي خوبي براي تلويزيون ساخته اند. در وزارت فرهنگ و هنر هم کساني مثل منوچهر طياب، هژير داريوش، شاهرخ گلستان، فيض الله پيامي، هوشنگ شفتي، کامران شيردل، بهرام ري پور، حسين ترابي و چند تن ديگر مستند هاي ماندگاري ساخته اند. کاش حالا که تلويزيون عنايتي به فيلم مستند ندارد، سازمان ميراث فرهنگي آن دسته از مستند هايي را که در باره ي ميراث فرهنگي است (تقريبا 90 در صدشان) جمع آوري کند و گاهي هم براي اهل فن نمايش بدهد. حتي اگر به فکر سود مادي هستيد، خيلي از اين فيلمها را مي توان به توريستهاي داخلي و خارجي فروخت.




کانال BBC2 بعد از چند ماه فيلم مستندي را که در باره گروگان گيري سال 1358 در سفارت ايران در لندن ساخته شده بار ديگر نمايش داد. با آنکه کارگردان نتوانسته بود با گروگانهاي ايراني - بجز يک نفر - تماس بگيرد، با اين حال برنامه اي جذاب و تاريخي ساخته بود. موقعيت زماني و حواشي ماجرا را خوب پرداخت کرده بود. توجه دقيق و کافي به اصل مساله گروگان گيري نشان داده بود اما اين نکته را هم دريافته بود که ماجرا حالا بعد از بيست و چند سال ديگر نه ارزش خبري دارد و نه براي دولت ايران يا عراق يا بريتانيا مهم است. بنا براين مساله ي تازه اي را مطرح کرده و براي يافن پاسخ آن کوشيده بود. مستند تلويزيوني انگليسي حرف ندارد.




ديشب خواب ديدم در اتاقي تاريک داشتم فيلم سياه و سفيدي را براي نمايش در سر کلاس آماده مي کردم. اتاق پر از دود سيگار بود و سر و صداي دانشجويان دوره فوق ليسانس دانشکده ه ي هنر و معماري از پشت در مي آمد. وقتي بيدار شدم براي لحظه اي در تاريکي همانطور که روي لبه ي تختخواب نشسته بودم و سرم را در دست گرفته بودم، فکر کردم حالا بايد چه مسير شلوغي را در بزرگراه هاي همت و صدر تا ميدان هفتم تير طي کنم. در ضلع جنوب غربي ميدان بايد در هياهوي رانندگان و مسافران همراه پنج نفر ديگر در يک پيکا ن بنشينم و از کوچه هاي باريک پرازدحام تا ميدان فوزيه بروم. تا اينجايش کابوسي بود. اما تصور عبور از ميداني که بار ها در کودکي پيموده بودم و تماشاي سر در سينماهاي مراد و ميامي که حالا اسم و رنگ شان عوض شده و گذشتن از خيابان هاي پر از ميوه و ماهي ايرانمهر و شهرستاني و صداي فروشندگان گيلاني و آذربايجاني شوق از جا بلند شدن را در من برانگيخت. پرده را که کنار زدم گويي دوباره يدار شده باشم. دنياي ديگري بود. خدايا! چرا ميدان فوزيه اينهمه دور است؟




امروز صبح يک بار ديگر سونات پائيزي برگمان را تماشا کردم. استادي در نمايش عمق روابط انساني ، ديالوگهاي بي نظير و بازيهاي سرشار از حس و عاطفه حتي در تماشاي چندين باره جايي براي خودنمايي کارگردان باقي نگذاشته است. درست يادآور آن شوخي قديمي که مي گويد: آنجا آنقدر درخت بود که نمي شد از وراي آنها جنگل را تماشاکرد!
تماشاي کاري از برگمان مثل برخورد با هر اثر هنري واقعي حس احترام را در بيننده بر مي انگيزد. درست مثل آنکه آدم به زيارت محل مقدسي رفته باشد. هنگامي که برمي گردد، در حالي که وجودش پر از احساسهاي گنگ است، سنگيني تحمل ناپذير بار ِ هستي را احساس نمي کند.



Tuesday, January 07, 2003

لاگ بزرگ، لاگ کوچک
جشنواره ی فیلم تهران وب سایت ندارد. ماهنامه ی فیلم وب سایت ندارد. عباس کیارستمی وب سایت ندارد. خسرو دهقان وبلاگ ندارد. مسعود مهرابی وبلاگ ندارد. شهرام جعفری نژاد وبلاگ ندارد. امید روحانی وبلاگ ندارد. داریوش مهرجویی وب سایت ندارد. رخشان بنی اعتماد وب سایت ندارد. کسانی که اسم شان در این درس بود، تاروزی که وب سایت یا وبلاگ شان را راه بیندازند روزی سه بار از روی همین درس بنویسند.




باز هم دو نشریه ی معتبر سینمایی در تهران نظرخواهی واحدی را از منتقدان به عمل آورده اند و نتایج کاملا متفاوت گرفته اند. جالب است که نظر دهندگان عده ی ثابتی هستند، سؤال هم ثابت است. اما نتیجه متفاوت از آب در آمده. از آن جالبتر اینکه هیچیک از دو نشریه ی مورد بحث وب سایت هم ندارند که بتوانم به آنها لینک بدهم.



Friday, January 03, 2003

اين طور که معلوم است ، بازار فيلم بنياد فارابي از چهارم تا نهم فوريه در تهران برقرار خواهد بود. معمولا از اول تا 11 فوريه زمان برگزاري جشنواره ي فيلم تهران است.




به غزل يادگار عرب و آرش سپاس مقدم که زحمت کشيده اند و سايت علي حاتمي را روبراه کرده اند خسته نباشيد مي گويم و توصيه مي کنم براي اينکه ظاهر و محتواي سايت به دنياي علي حاتمي نزديک شود با ليلا حاتمي، آيدين آغداشلو، عزيز ساعتي، ميترا محاسني، بهزاد رحيميان و احمد بخشي تماس بگيرند. اطمينان دارم که نتيجه ي بهتري خواهند گرفت.




بطور اتفاقي سايت مرحوم علي حاتمي را ديدم. ظاهرا همين امروز راه افتاده و هنوز بعضي قسمتهايش ناقص است .



Thursday, January 02, 2003

بروز يک مشکل چاپي روي جلد يک نشريه ي انگليسي مرا به ياد خاطره اي از انتشارات سروش انداخت. حروفچينهاي سروش براي اينکه ميزان کارکردشان معلوم شود، اسم شان را ز ير مطالبي که مي چيدند؛ اضافه مي کردند . ر وي جلد عکسي از فيلم گروهبان مسعود کيميايي بود. در آخرين لحظه ي شب دو شنبه که مجله بسته مي شد خانم محمودي نامي از حروفچينها به جاي يک کلمه ي گروهبان، نام خودش را هم با همان حروف 36 سياه چيد و خانمهاي گرافيست هم عيناً همان را روي لي آوت جلد چسباندند. صبح شنبه مجله در آمد و روي جلد با حروف درشت روي عکس احمد نجفي چاپ شده بود: گروهبان محمودي! تا مدتها مسعود کيميايي معتقد بود بر عليه فيلم او توطئه شده است. قسمت بود که اين مطلب هم به سمينار زن در سينما مربوط باشد!




مي گويند اولين خانمي که در ايران فيلم ساخت، خانم شهلا رياحي بود. متاسفانه در اين لحظه منبعي در دسترس ندارم اما اسم فيلمي که خانم شهلا ساخت احتمالا مرجان يا همچو چيزي بود. کسي عکسي از اين فيلم دارد؟ تا آنجا که خبر دارم خانم شهلا و همسر شان آقاي اسمعيل رياحي در تهران تشريف دارند. کاش خانم شهلا را به سمينار زن در سينما دعوت کنند و از ايشان بخواهند درباره ي تجربه ي کارگرداني فيلم صحبت کند.
صحبت خانم شهلا شد ، ديشب داشتم تلويزيون شبکه 5 تهران و اصفهان را روي سايت وبکستينگ تازه تاسيس تلويزيون ايران تماشا مي کردم ، ديدم خانم ژاله در يک برنامه ي موسيقي مشغول دکلمه اشعار است. از اينکه ايشان را سالم و فعال مي ديدم خوشحال شدم.




باز هم قرار است سمينار" زن در سينما" برگزار شود. البته مبارک است.