|
|
![]() مسعود مهرابي هوشنگ گلمکانی ![]() آيدين آغداشلو وبلاگهای سينمايی لانگ شات خشت و آينه از سينما و ... بهشت می تواند... وبلاگهای غير سينمايی همايون خيری سردبير:خودم سيبستان نیک آهنگ کوثر يونس شکرخواه |
Monday, December 30, 2002
دو
اما فيلم دوم که ساعت نه از بي بي سي وان پخش شد فيلم سرعت بود که به هر منظور و با هر شکل و وسيله اي که ديده شود، راحت هضم مي شود. امشب که براي سومين بار فيلم را مي ديدم ، چند پاره بودن فيلم کاملا حس مي شد. حادثه در آسانسور، حادثه در اتوبوس و حادثه در مترو. قسمت اول و آخر را راحت مي شد کنار گداشت و معرفي ضد قهرمان و انگيزه ي او را مي شد بسيار موجز تر بيان کرد. فينال فيلمنامه هم مي توانست در همان فرودگاه لس آنجلس برگزار شود. ببخشيد که مطلب را از ترس بدقلقي اينترفيس بلاگسپات تکه تکه عرض کردم.
يک
امشب دوفيلم ديدم که هيچ ربطي به يکديگر نداشتند. اول شبح آزادي بونوئل را تماشاکردم بعد از دست کم پنج سال از آخرين باري که ديدمش. حالا که آدم اين فيلمها را با نگره هاي تازه ي مبتني بر زبان شناسي مي بيند، گاهي دلالتهاي بصري - و بخصوص در اين فيلم- ناهمخوان بودن دلالتهاي بصري و صوتي و تضادشان با قوانين منطقي معاني را چند لايه تر مي کند. اين حالت در صحنه اي که خانواده اي مدعي است دخترشان در مدرسه گم شده اما خود دخترک همه جا حاضر است و تذکر هم مي دهد اما همه او را ناديده مي گيرند، به شديد ترين صورت نمود پيدا مي کند. در مجموع مي شود گفت که فيلم در زمان خودش با معني تر بود.
Sunday, December 29, 2002
فاصله ي کريسمس تا سال نو براي ما مثل عالم برزخ است. هم حال و هواي عيد دارد و هم آدم بايد کار کند. بگذريم از اينکه من هم روز کريسمس کار مي کردم و هم روز اول سال نوي ميلادي که چهار شنبه است اگر زنده باشم و خدا بخواهد کار خواهم کرد. از نظر سينما و فيلم هم اين روز ها روز هاي بلاتکليفي است. روز جمعه که به لندن رفته بودم سينماي سر راهم تعطيل بود. آدم ياد ايام عزاداري در ايران مي افتاد. فيلمخانه ي محل زندگي ام هم که فيلمهاي خارجي (غير آمريکايي!) نمايش مي دهد تا چند روزي بعد از آغاز سال نو تعطيل است. بقول شاعر گفتني: در فيلمخانه ببستند، خدايا مپسند/که در خانه ي تزوير و ريا بگشايند. عجالتا با فيلمهاي اهدايي دوستان که مهر هفتم هم در نسخه ي ديجيتال به آنها اضافه شده در فيلمخانه ي خصوصي خود در منزل خوشيم.
Saturday, December 28, 2002
روايت سيد حسام فروزان از مراسم وبلاگ نويسان بسيار خواندني است. باقي مطالبش را هم حتما مي پسنديد.
Friday, December 27, 2002
ديروز فيلم بحران برگمان را هم که حدود چهل سال پيش از بعد از تمرين ساخته است تماشاکردم. نشان چنداني از برگماني که من و شما مي شناسيم نداشت اما وجه مشترکش با بعد از تمرين آن بود که هردو فيلم با صداي زنگ کليسا تمام مي شود. اما در فيلم دهه ي هشتاد برخلاف فيلمي که در دهه ي چهل ساخته شده بازيگر نقش اول صداي زنگ را نمي شنود..
شرکت" فري سرو" تامين کننده خدمات اينترنتي که من از آن استفاده مي کنم ، فهرست فيلمهاي ديدني سال 2003 را که هفته ي آينده آغاز مي شود. اعلام کرده است. براي ديدن ليست فيلمهاي ماههاي ژانويه و فوريه اينجا را کليک کنيد.
Thursday, December 26, 2002
امروز صبح از تماشاي بعد از تمرين اينگمار برگمان لذتي وافر بردم. يک اثر هنري تمام عيار و نمونه ي زيبايي از مضمون بازي در بازي که اهل نمايش در ايران از آن با عنوان نمايش در نمايش هم يادکرده اند. اين شيوه ي کار ازشگرد هاي مورد علاقه ي برگمان است و استادي او در اين کار مثال زدني و بي همتا. اگر به مطالعه در باره ي آثار و احوال برگمان علاقمند هستيد، مراجعه به اين سايت را توصيه مي کنم.
Wednesday, December 25, 2002
بعد از اينهمه سال، تازه امروز متوجه شدم که هرکس در وجودش يک گنج پنهاني دارد. و گنج هرکسي در جايي از وجودش نهفته است که بايد آن را کشف کرد.
بله ! آن هم که شما فکر مي کنيد درست است. اشکالي هم ندارد. ... اينهم از يادداشت روز کريسمس.
Sunday, December 22, 2002
داشتم فکر مي کردم اين چهارمين جشنواره فجر است که من در تهران نيستم. امسال با اين فيلهايي که به من داده اند مي توانم براي خودم يک فستيوال فجر راه بيندازم. کاش اين فيلمها لااقل زير نويس داشت تا دوستان خارجي ام هم مي توانستند از تماشاي آنها لذت ببرند. (اسب پيشکشي و ...) با اينهمه وبلاگ و سايت سينمايي که باز شده ، امسال بخاطر اينکه مجله سينمايي ايراني ندارم ديگر اصلا غصه اي نخواهم خورد. راستش غير از بهزاد رحيميان تنها کسي که يک بار تعارف کرد برايم مجله بفرستد عباس ياري بود که من هم تعارف کردم و او هم نفرستاد. اين به آن در. يادش به خير استخر کوچه ي سام با عباس ياري و بهزاد رحيميان و عزيز ساعتي. عباس قرار بود با ما به استخر فيروزه در خيابان کريم خان که پاتوق ما و فوتباليستهاي تيم تاج يا استقلال بود بيايد اما آن را هم هيچوقت نيامد.
دوست ديگري هم که قبلاً نوشته ام تلويزيون کابلي ان تي ال دارد و هفته ي پيش توت فرنگي هاي وحشي برگمان را برايم آورده بود، امروز پنج فيلم ديگربرگمان را که با تايمر ضبط کرده به همراه تعدادي فيلم کوتاه برايم فرستاد. يک فيلم از ژان رنوار و يک فيلم از بونوئل هم علاوه برآنچه قول داده بود فرستاده. گمان کنم تعطيلات سال نو بد نگذرد. بگذار آسمان هر قدر مي خواهد باران ببارد. خدا همه ي دوستان را حفظ کند. يک درويش هم پيدا مي شد اين شب عيدي فقط سه هزار پوند به ما مي رساند که بدهي مان را مي داديم ديگر عالي مي شد. .
امروز يکي از دوستان به هواي خانه تکاني شب عيد کريسمس گفت که چند فيلم ايراني را که روزگاري به او داده اند مي خواهد دور بيندازد. روي هوا قاپيدم. عجالتا امشب ساراي مهرجويي و خانه ي دوست کجاست کيارستمي را تماشا کرديم. سارا را فقط امتحان کرديم تا در شبهاي بعد ببينيم. اما فيلم عباس را کاملا تماشا کرديم. از تلويزيون ضبط شده بود و در پايان هم علي معلم با طهماسب صلحجو مصاحبه مي کرد. از ديگر فيلمهايي که گرفتم و معلوم نيست پيش اين پروفسور انگليسي چه مي کرد عروس بهروز افخمي، خواستگار فخيم زاده، خبرچين (احتمالاً همان که سيروس تسليمي تويش بازي مي کند) و چند فيلم جنگي و... است و تازه قرار است اين دوست عزيز چند فيلم هم از خانه تکاني منزلش برايم بياورد. کاش مي دانست چقدر مرا خوشحال کرده.
امشب کانال 5 يک مستند جالب در باره شون کانري پخش کرد. ميزان محبويت اين مرد در اسکاتلند حيرت انگيز است. مخصوصاً در ادينبورو. بزرگترين مدارج دانشگاهي و نظامي و سلطنتي را به او داده اند و در خيابان هم که راه مي رود همه از مرد و زن عرض ادب و ارادت مي کنند. بي اندازه دوستش دارند. خوش به حالش.
اين مطلب هيچ ربطي به فانوس خيال ما و سينما و هيچ چيز ديگر ندارد. اين را فقط براي آزمايش درستي حرف "ي" در ويندوز مي نويسم. فايلي را که از سايت جديد احسان گرفته ام، نصب کرده ام و مي خواهم ببينم کار مي کند يا نه. کارکردن يا نکردنش هم فردا معلوم مي شود که در جايي با ويندوز پائينتر از اکس پي همين مطلب را خواهم ديد.
Saturday, December 21, 2002
امروز داشتم روزنامه هاي روز يکشنبه را مي خواندم که متوجه شدم فيلم آمريکايي آرام روي پرده آمده است. دل توي دلم نيست تا در روزهاي تعطيلي سال نو بروم و تماشايش کنم.
Tuesday, December 17, 2002
هرگز نگو هرگز / اضافات
خوب شد که وسط نمایش این فيلم یک سرویس خبر و چهار پنج نوبت آگهی پخش شد وگرنه دیدن هرگز نگو هرگزآنهم صرفا برای تکمیل خاطره بصری جیمز باند کار سخت تری می شد.
هرگز نگو هرگز ۲
به همين قياس، جيمز باند هم يکي دو بار تغيير قالب داد و مدتي هم در قواره ي ديپلمات مسلک راجر مور ظاهر شد تا نياز زمانه به تحرک و جواني و نياز به اصلاح واقعي و کارآمد و تغيير مجموعه ي شرايط روزگار روح خود را در کالبد پيرس برازنان دميد. از اين قياس غير مع الفارق نتيجه مي گيريم که شخصيتها و قهرمانهاي فرآورده ي دوران جنگ سرد همراه جان ميجر و مارگارت تاچر و راجر مور و جرج ليزنبي و شون کانري و آلکسي کاسيگين و ملاعمر ناچار به سردخانه ي تاريخ پيوسته اند. شب به خير.
هرگز نگو هرگز ۱
دارم با زور و زحمت هرگز نگو هرگز را تماشا مي کنم. فيلمي از دوراني که جيمزباند هم درست مثل دولت متبوعش از هميشه نحيف تر است. جيمز باند اين فيلم هم هرچند که نقشش را شون کانري بازي مي کند، درست مثل دولت محافظه کار نياز به يک دگرگوني و بازسازي دارد. باز سازي دولت محافظه کار با محافظه کاري واقعي - که هيچ ربطي به آنچه به نادرست در ايران محافظه کاري خوانده مي شود ندارد- از تغيير و تبديل خانم تاچر به آقاي ميجر حاصل مي شود. اما حاصل کار اين اصلاح سطحي و نيم بند آنقدر لکنته و بي مصرف از آب در مي آيد و آنقدر به ماست مالي شبيه است که راي دهندگان چاره اي جز يک تغيير اساسي نمي بينند و حزب کارگر که کم و بيش نياز هاي جهان دگرگون شونده را درک کرده دولت خود را تشکيل مي دهد.
Monday, December 16, 2002
نسخه ی تقريبا کامل دائی جان ناپلئون روی DVD فراهم شد. از نسخه ی نسبتا خوبی دیجیتایز شده که البته بهترین نسخه ی موجود در آمريکا نیست. در هر حال از نسخه ای که قديمها روی نوار ويديو داشتم خیلی بهتر و صد البته جمع و جور تر است ضمن آنکه امکان جستجو و تغییر فرمت را هم دارم که ربطی به نرم افزار ندارد و از مزایای دستگاه پخش است. دست عبدالامير موصلی درد نکند. یکی از دوستان هم که کانال کابلی Film4 را دارد توت فرنگی های وحشی را برایم کپی کرد و آورد. مثل اينکه این روزها خيلی بدشانس نبودم.
Thursday, December 12, 2002
قصد داشتم امروز بروم و روزی دیگر بمير را تماشا کنم. اما دیشب تلويزيون فيلم مارنی هيچکاک را نشان داد و حالا بايد چند روزی تماشای جيمز باند را عقب بياندازم تا تحملش هموار شود. فيلم هيچکاک مثل يک غذای خوب تامدتها مزه اش زير دندان می ماند و حیف است که آن را به طعم يک همبرگر هرچند تازه بيالاييم.
Wednesday, December 11, 2002
محسن مهدوي را آخرين بار در لندن و در روزگار پيري و بيماريش ديدم با عصا و عينک و در د پا و زحمت بيماري و سنگینی گوش و هزار گرفتاری دیگر.
می گفت به کار وکالت و ترجمه مشغول است اما گمان می کنم حفظ ظاهر می کرد. از مردی که روزگاری بعنوان قهرمان زیبایی اندام و خوش تیپ ترین مرد ایرانی در ایتالیا برو بیایی داشت پیرمردی به جا مانده بود جهاندیده مانند تمام پیرمردان جهاندیده. اهل شعر و ادب کلاسیک هم بود و احترام دیروزیان و امروزیان را نگه می داشت. خدایش رحمت کند.
محسن مهدوي بازيگر قديمي سينماي ايران در لندن درگذشت و مراسم يادبود او روزجمعه در شهرداري ناحيه ي کنزينگتون برگزار مي شود. در اين عکس مرحوم مهدوي را در فيلم بيم و اميد در کنار گوگوش مي بينيد. اين فيلم که در سال ۱۳۳۹ ساخته شده دربرگيرنده ي مناظر منحصر به فردي از تهران آن سالهاست. در فيلم گوگوش براي تهيه ي دارو براي پدر بيمارش تقريبا تمام غرب و مرکز تهران دهه ي سي را زيرپا مي گذارد. بخصوص صحنه هاي خيابان اسکندري و ميدان ۲۴ اسفند در اين فيلم بسيار خاطره انگيز است. اگر عکس را در این صفحه نمی بینید، به این نشانی مراجعه کنید.
Monday, December 09, 2002
امشب می خواهم برای چندمين بار فيلم خواستگار مرحوم علی حاتمی را تماشا کنم. فيلمی که با وجود انبوه ستارگان و بازيهای به ياد ماندنی و ديالوگهای زيبا و داستان نقلی يک خطی با نمکش همیشه از نظر ها دور مانده و قدرش شناخته نشده است. نصف بازيگرانش هم مرحوم شده اند و حسابی فاتحه خوانی برقرار خواهد بود. در کارنامه حاتمی هم به دلايل بسيار هميشه به نوعی ناديده گرفته شده است. خلاصه، همراه با سوپ تره فرنگی دست ساز مجردی خودم احتمالا خیلی مزه خواهد داد. جای دوستان خالی نباشد.
بقول قديميهای خیابان لاله زار، یک حراج واقعی است. در این شب عيد مجموعه هایی از فيلمها و دی وی دی های مختلف را به قيمت بسيار ارزان روانه ی بازار کرده اند. با همه ارزانی، خريدن و البته ديدن همه ی اين فيلمها عمر نوح و گنج قارون می خواهد. در ميان اين مجموعه ها جای مجموعه آثار هيچکاک و وودی آلن و تارانتينو و جارموش و آلمودووار خالی است. اين مجموعه ها هم کم و بيش در بازار هست اما حراج نشده. مثلا مجموعه آثار اينگمار برگمان که ظاهرا تنها یک کمپانی آنها را به بازار فرستاده همچنان همان قيمت روز اول را دارد و یک پنی هم پائين نيامده. یادش به خير. به قول گنج قارون (بیت):
شب عيد است و يار از من چغندر پخته می خواهد خيالش می رسد من گنج قارون زیر سر دارم
Thursday, December 05, 2002
دیروز دیدم تلویزیون ایران داشت فیلمی در بزرگداشت مرحوم علی حاتمی پخش می کرد. صحنه های فیلمها و صحبتهای آیدین آغداشلو و محمد علی کشاورز را روی وب سایت تلویزیون ایران با لذت تماشا کردم. این کارشان خیلی خوب بود هرچند که آخر برنامه ناگهانی تمام می شد. کات به آگهی و دیگر برگشتنی در کار نبود. صد بار سر کلاسها گفته ایم و به ما گفته اند که اگر ناگهانی هم قطع می کنید ، دو خط تیتراژ روی صفحه ی سیاه خیال تماشاگر را راحت می کند. اگر به آگهی قطع کنید تماشاگر انتظار دارد فیلم دنباله داشته باشد. کو گوش شنوا؟
Wednesday, December 04, 2002
باز هم صحبت رحیم قاسمیان بود. کتاب "ازو" را به همت سید ابراهیم نبوی از انتشارات سروش پیشنهاد گرفتیم و در مدتی کوتاه با هم دو نفری ترجمه کردیم. یک خطش را هم جا نینداختیم. جاهای بدش را باظرافت کار کردیم و با حیا. آنقدر هم یک دست از آب در آمده که معلوم نیست کجایش کار رحیم است و کجایش کار من. همین امشب در شمال ایرلند جنوبی یا در واقع در جنوب ایرلند شمالی نسخه ای از این کتاب را با جلد سفید و سرخش روی تاقچه ی چوبی می بینم. راستی داور نبوی قرار بود روز شنبه در لندن سخنرانی داشته باشد و من بلیط گرفته بودم که بروم. اما معلوم شد نمی آید.
صحبت رحیم قاسمیان عزیزم بود و حرف به اینجا ها کشید. خدا بهرام ری پور و همه ی رفتگان خاک را رحمت کند. در این احتمالا آخرین شب ماه رمضان نمی دانم چرا یاد رفتگان کرده ام. پدر رحیم که از دنیا رفت شهید سید مرتضی آوینی من و مسعود فراستی را با پیکان درب و داغانش به مراسم ختم که در خانقاه صفی علی شاه بود برد و یکی یکی مان را تا مقصد برگرداند. سر راه برگشتن یک ساعتی هم آقا مرتضی و مسعود خان را در چاپخانه ای در پیچ شمیران معطل کردم تا مجله لوکسی را که سرگرم چاپش بودم کنترل کنم. و طفلکی ها همانطور نجیبانه و آرام نشستند و یک کلام نگفتند که کار مجله ی خودشان لنگ است و باید بروند. خاوند همه ی رفته ها را بیشتر از پیش غریق رحمت کند و آخر و عاقبت مسعود و رحیم را هم به خیر بگرداند. به ما هم اگر در این شب عنایتی کرد؛ از کرم اوست. ادامه دارد...
آخرین سلام را به بهرام در بهشت زهرا کردم. جمال امید و من و بهزاد رحیمیان و دهها دوست دیگر اشک می ریختیم و بهرام انگار از لابلای پرده های کفن و پشت غشای کافور به ما می گفت: "همینه دیگه ببو ها! تعجب نداره."
تا آن روز هیچوقت فکر نمی کردم جمال امید با آن چشمهای همیشه باز و خندان بتواند گریه کند. دیگر هرگز به دفتر جشنواره نرفتم. با آنکه جمال را واقعا دوست دارم. ادامه دارد...
در یکی از این روز هایی که همه چیز همین طور ادامه داشت بهزاد رحیمیان خبر داد که بهرام قرار است برای معالجه به لندن مسافرت کند. پرسیدم چطور؟ من بهرام را روزپنجشنبه گذشته با حسین ترابی و ناصر طهماسب در کوه دیده ام و دو سه ساعتی باهم گفته ایم و خندیده ایم. گفت که سردرد و چشم درد دارد و بعد از عکسبرداری معلوم شده که در مغزش غده ای پیدا شده و پزشکان حرفهای خوبی نزده اند. من دیگر بهرام را ندیدم. خودم در همان روزها با مشکل بزرگی از همین نوع دست به گریبان بودم و می دانستم که عاقبت کار کجاست. بعد هم که بهرام به لندن رفت و بی نتیجه برگشت. حاضر نشدم به دیدنش بروم. گفتم می خواهم همان خاطره ی همیشگی را از این مرد حفظ کنم. ادامه دارد...
مدتی با ماشین تحریر شان که صفحه کلید فرانسوی داشت سر و کله می زدم و در نقش کارمند آنها وظیفه ام را انجام می دادم. بعد هم مدتی با هم حرف می زدیم و معاشرت می کردیم و آنها اطلاعات سینمایی مرا تکمیل می کردند. از میان کسانی که برای دیدن بهرام و امید و رتق و فتق امور سینما به آن دفتر می رفتند عزت اله انتظامی هم مثل من مفتون آقای بیوک کاظم پور بود که از مردان نادر این روزگار است. کاظم پور درجه سرهنگی افتخاری را که بهرام به انتظامی اعطا کرده بودتا مدتها جدی می گرفت. البته بعد ها یک روز که هوشنگ گلمکانی مرا به درجه ی تیمساری ارتقاء داد - و هنوز هم گاهی مرا تیمسار صدا می کند – کاظم پور هم به فراست جبلی دریافت که یک جای کار این ارتش ایراد دارد!.
ادامه دارد...
امروز روی اینترنت با رحیم قاسمیان که از بهتزین متزجمان ایران است دیدار داشتم. از بهرام ری پور یادی کرده بود. هر سال وقتی هوا به این درجه از سرما می رسد بیشتر از همیشه به یاد او می افتم. اما سالروز درگذشتش مدتی دیگر بعد از اینهاست. ممنونم از رحیم که یاد بهرام را در خاطرم زنده کرد. مردی بود بسیار فرزانه و بسیار سلیم النفس. از معدود اشخاصی که می توانست خودش را هم دست بیندازد و به خطاهای خودش هم بخندد. صبح های بسیار آموزنده و نشاط بخشی را در دفتر جشنواره فیلم فجر با او و جمال امید گذرانده ام. من که خود دو دفتر در بزرگراه مدرس و میدان فردوسی داشتم هرسال در ماههای نزدیک به جشنواره و گاهی در ماههای دیگر بیشتر صبح ها پیش از رفتن به دفتر خودم اول به دفتر بهرام و جمال می رفتم. ادامه دارد...
Tuesday, December 03, 2002
متشکرم از بهزاد رحیمیان که یاد آوری کرد محمد علی سپانلو مترجم کتاب آمریکایی آرام نیست. بلکه کتاب کمدینها را ترجمه کرده است. مترجم آمریکایی آرام دکتر عزت الله فولادوند است که معمولا آثار مهم فلسفی را ترجمه می کند. در ضمن اینجا خیلی از ناظران پیش بینی می کنند که آمریکایی آرام جایزه ی اسکار بگیرد.
همین چند دقیقه پیش بهزاد رحیمیان به من قول داد که بعد از جشنواره ی فجر وبلاگش را راه بیندازد. این را نوشتم که زیر قولش نزند. در ضمن قرار شد نشانی ایمیل خسرو دهقان را که گم کرده ام برایم بفرستد. می خواهم خسرو را هم تشویق کنم که وبلاگ بنویسد. همانطور که خسرو نقیبی یا محسن آذرم گفته اند، وبلاگ در واقع حق خسرو دهقان است که تمام عمرش موجز و مختصر نوشته است. البته بعضی ها می گویند از وقتی فهمید حق التحریر مجلات به جایی نمی رسد به این نتیجه رسید که مختصر و مفید بنویسد. کسی آدرس ایمیل دکتر امید روحانی را دارد؟ او هم در فاصله ی بیهوش کردن و به هوش آوردن بیماران فرصتی برای وبلاگ نوشتن دارد.
|